راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٤٩ - نسخه مير
١٢٣. اين قفس بر دارم و در باغ الهى آشيان سازم و اين ديو سراى استخوانى در پيش سگان دوزخ اندازم
١٢٤. شبى گفت خليفه را
١٢٥. راهبى را ديدم گفتم: دنيا را صفت كن
١٢٦. ندارد
١٢٧. معمر بن سليمان رحمة الله خانه داشت خراب شد ...
١٢٨. بزرگى چنين گفت كه هر كه از تخت و جاه و شهوت ...
١٢٩. يحيى معاذ رحمة الله عليه گفت
١٣٠. اى احمد
١٣١. ايمن و فارغ
١٣٢. فروترين عطيّه
١٣٣. كليدهاى بهشت
١٣٤. و در مشاهدات كه پيوسته ناظر و شاهد جلال و جمال من باشد
١٣٥. و درى كه از آنجا، مطالعه دوزخ كنند
١٣٦. تا به خرابى
١٣٧. ندارد
١٣٨. زاهدى را گفت
١٣٩. كسى از بنده خود چه حاجت خواهد
١٤٠. و فرمان بردار خود كرده
١٢٣. ندارد
١٢٤. شبى خليفه را گفت
١٢٥. راهبى را پرسيدم كه دنيا را صفت كن
١٢٦. شيخ سنائى عليه الرحمه گويد
١٢٧. ندارد
١٢٨. ندارد
١٢٩. يحيى معاذ قدس الله روحه گويد
١٣٠. پس خطاب فرمود كه اى احمد
١٣١. فارغ و ايمن
١٣٢. نزديكترين عطا
١٣٣. كليد بهشتيها
١٣٤. و درى كه در مشاهدات پيوسته ناظر و شاهد جمال و جلال من باشند
١٣٥. و درى به سوى عتاب بگشايم
١٣٦. تا از پى خرابى
١٣٧. و نيست مر ايشانرا حكام زيادتى تا كسى از ايشان طلبد
١٣٨. درويشى را گفت
١٣٩. از بنده بندگان خود چه خواهم
١٤٠. خليفه از اين سخن گريان شد