راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٢٥٠ - اصحاب كهف (ص ١٣٧)
نيست. اگر قصه خود با تو راست گوييم، ما را از تو هيچ رنجى و گزندى رسد؟ شبان گفت: نه. پس ايشان قصه خود بگفتند. شبان به پاى ايشان در افتاد و گفت: دير است تا مرا در دل همين مىآيد كه شما مىگوييد ... شبان رفت و گوسفندان باز سپرد و به نزديك ايشان باز آمد و آن سگ با ايشان همى رفت.
جوانان گفتند: مر شبان را كه اين سگ را بران كه سگ غمّاز باشد. هر چند كه شبان وى را همى راند، نمىرفت. آخر آن سگ به زبانى فصيح آواز داد كه مرا مرانيد كه من نيز گواهى مىدهم خدا يكيست؛ دست از من بداريد تا بيايم و شما را پاسبانى كنم.
جوانان چون اين بشنيدند، او را فرو گذاشتند. پس شبان، ايشان را به كوهى برد؛ نام آن بنجلوس و در پيش آن غارى و نزديك آن غار، درخت مثمرهاى بود و چشمه آب روان. ايشان از آن ميوه و آب خوردند و در غار شدند. دقيانوس چون ايشان را طلب كرد، نيافت. گفتند: ايشان از تو بگريختند و دينى ديگر گزيدند. وى برنشست با لشكر خويش؛ بر اثر ايشان برفت تا به در غار رسيد. گفتند: نشان رفتن ايشان در غار پيداست؛ اما نشان بيرون آمدن نيست. چون در غار شدند، ايشان را نديدند.
ربّ العالمين ايشان را در حفظ و رعايت خويش بداشت. پس دقيانوس گفت: مقصود ما هلاك ايشان است؛ در غار بر آريد بر ايشان استوار تا از تشنگى و گرسنگى بميرند.
پس چنان كردند.[١]
[١] - پايان كار اصحاب كهف در تفسير مذكور و ساير تفاسير مختلف آمده است. آنچه مشهور است، اين است كه خداى تعالى ايشان را همه در خواب كرد و فريشتهاى را بر ايشان موكل ساخت تا ايشان را از پهلو به پهلو مىگرداند. تا سيصد و نه سال در آنجا خفته بودند. آنگاه ايشان را بيدار كرد. چون برخاستند، از يكديگر پرسيدند: چندست كه ما در اين غار خفتهايم؟ يكى گفت: روزى ... يكى گفت ... لا بل بعض روزى ... گفتند: حال نه بر آن جمله است كه ما در اين غار خفتهايم؟ يكى گفت: روزى ... يكى گفت ... لا بل بعض روزى ... گفتند: حال نه بر آن جمله است كه ما مىپنداريم. چون بيدار شدند، ساعتى برآمد.
گرسنه شدند؛ گفتند تا هيچ چيز هست، تا يكى را به طعام به شهر فرستيم تا طعام آرد. شبان گفت: با من چند درمى هست. يمليخا را بفرستادند و او را حجّتها برگرفتند كه كسى را از حال ما آگاه نكنى ... وى بيامد. حال شهر نه بر آن جمله ديد كه از پيش ديده بود. دقيانوس هلاك شده، ملكى ديگر ز پس وى بوده تا به هفت قرن. در آن ميان، عيسى- صلوات اللّه عليه- بيامد و اهل آن شهر، دين عيسى( ع) گرفته. يمليخا مىآمد تا به بازار فرادوكان طباخى شد. سيم فراداد. طباخ آن درمها بديد به ضرب دقيانوس. گفت: گنج يافتهاى؟ راست بگو از كجا يافتهاى؟ يمليخا گفت: چه جاى گنج است؟ مردىام غريب از دروازه شهر آمده ... مرا نان فروش و اگر نه از من دست بدار. طباخ گفت: بگو كه اين درم از كجا آوردهاى كه ضرب دقيانوس است؛ سيصد سال است؟ نصيبى من بيرون كن؛ و اگر نه ملك را خبر كنم تا ترا رنجها رساند.
يمليخا چون درماند، قصه خويش بگفت. طباخ ندانست كه چه مىگويد. در وى آويخت؛ او را نزد ملك برد. ملك او را پرسيد و وى قصه خويش بگفت. ملك ندانست كه وى چه مىگويد. كتاب خوانان را بخواند و از ايشان پرسيد. گفتند: ما در كتابها خواندهايم كه در روزگار دقيانوس، ملكزادگان بودند؛ اسلام يافتند؛ از وى بگريختند و در اين كوه پنهان شدند و كس خبر ايشان نيافت چون ملك بدانست، وى را بنواخت و منادى فرمود تا به زيارت ايشان شوند ... يمليخا از پيش برفت و ايشان را در آن غار آگاه كرد كه حال بر چه جمله است ... ايشان گفتند: ما را از دنيا و صحبت دنيا بس. يا رب! ما ديدار و صحبت خلق نخواهيم؛ ما را به حضرت خويش بر. خداى تعالى ايشان را جان برداشت ...
( قصص سورآبادى، ص ٩- ٥٨٨، با تلخيص؛ و رك. به تفسير كشف الاسرار، ج ٥، ص ٢٦٤ به بعد).