راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٢١٩ - ٤٣ الهى! همت من در دنيا، ذكر تو است و در آخرت(ص ١٥٨)
بار بنهد. اندر حال كودكى بوجود آمد و آن زن بانگ همى كرد از تشنگى و من مىگفتم همين ساعت راحتى پديدار آيد. سر برداشتم و مردى را ديدم اندر هوا نشسته؛ زنجيرى زرين در دست و كوزهاى ياقوت اندر وى بسته. گفت: بگيريد و آب خوريد. كوزه بستدم و آب خورديم. بوياتر از مشك و سردتر از برف و شيرينتر از شكر بود. گفتم: تو كيستى رحمك الله؟
گفت: بنده از خداوند تو. بگفتم: به چه رسيدى بدين جايگاه؟ گفت: براى او از هواى خويش دست بداشتم؛ مرا بر هوا نشاند؛ و از چشم من غايت شد.
٤٠. جوانى را ديدم در قفاى مكه (ص ١٥٥)
ذوالنون مصرى (رك. به شماره)
٤١. ميان شاه شجاع و يحيى معاذ ... دوستى بود (ص ١٥٥)
ترجمه رساله، ص ١٨٦: ابن سماك گويد: ميان شاه كرمانى و يحيى معاذ دوستى بود.
به يك شهر جمع آمدند. شاه به مجلس يحيى نشدى. او را پرسيدند از اين؛ گفت:
صواب اندر اين است. پس معاوت كردند تا روزى اتفاق افتاد كه به مجلس شده و جايى بنشست كه يحيى ندانست. چون يحيى به سخن درآمد، خاموش شد و گفت:
اينجا كسى است به سخن گفتن اوليتر از من؛ و سخن بر او بسته شد. شاه گفت: نگفتم شما را كه آمدن من صواب نيست.
(رك. تذكرة الاولياء ص ٢٧٩ «نقل است كه ميان شاه و يحيى معاذ ...»)
٤٢. استاد ابو على دقاق در مرو وعظ مىگفت (ص ١٥٥)
ترجمه رساله، ص ١٨٦: از استاد ابو على دقّاق شنيدم- رحمة الله عليه- گفت: وقتى به مرو بيمار شدم و آرزوى نيشابورم بگرفت. به خواب ديدم كه قائلى گويد مرا، تو از اين شهر بنتوانى شد كه جماعتى از پريان، سخن توشان خوش آمدست و به مجلس تو حاضر آيند از بهر ايشان بار داشته اينجا.
(تذكرة الاولياء، ج ٢، ص ٦٥٩)
٤٣. الهى! همّت من در دنيا، ذكر تو است و در آخرت (ص ١٥٨)
رابعه
تذكرة الاولياء، ص ٧٧ ح:
و در مناجات مىگفت: الهى! كار من و آرزوى من در دنيا از جمله دنيا، ياد تست و در