راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٢١٢ - ١٥ از حاتم اصم - رحمة اله عليه - پرسيدم از صفت نماز وى(ص ١٠٦)
١٤. طرارى از كتف يعقوب قارى ... (ص ١٠٦)
«از احوال يعقوب قارى، چيزى بدست نيامد.»
حكايت مذكور، در پند پيران، ص ٧٨، به نام ابو بكر كتّانى آمده است.
حكايت: ابو بكر كتّانى، مردى بزرگ بوده است و از پيران طايفه بوده است. روزى در محراب ايستاده بود؛ نماز مىكرد و ردا بر دوش افكنده. طرارى از در مسجد درآمد و ردا از گردن وى برگرفت و به بازار برد و به دلال داد تا بفروشد. چون به دلال داد، دست طرار خشك شد و همچنان دراز بماند به قدرت خداى عزّ و جل.
مردمان به تعجّب بماندند و گفتند: ترا چه بوده است؟ او قصّه باز گفت. گفتند: باز جاى برو؛ عذرى بخواه و شفاعتى بكن، تا دعا كند. اين مرد بيامد؛ و خواجه ابوبكر هنوز در نماز بود. ردا بر گردن وى افكند و خود دور بنشست. چون از نماز فارغ شد، پيش وى آمد و در پاى وى افتاد و گفت: اى شيخ! بد كردم. الله الله! مرا بحل كن. گفت:
چه كردى؟ قصّه بگفت و گفت: از غايت عجز و درماندگى، اين كار كردم. شيخ گفت: به عزّت خداى كه جز وى خداى نيست؛ كه خبر نه از بردن دارم نه از آوردن.
پس سر بر كرد و گفت: بار خدايا! برد و باز آورد. دستش به وى بازده در وقت، دست وى درست شد.
(رك. به بستان العارفين، ص ٥٢١)
١٥. از حاتم اصم- رحمة الّه عليه- پرسيدم از صفت نماز وى (ص ١٠٦)
عصام بن يوسف (تذكرة الاولياء قزوينى، ج ١، ص ٢٢٣)
و يكى از مشايخ حاتم را پرسيد كه نماز چگونه كنى؟ گفت: چون وقت درآيد، وضوى ظاهر كنم و وضوى باطن كنم. گفت: ظاهر را به آب پاك كنم و باطن را به توبه؛ و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده كنم و مقام ابراهيم را در ميان دو ابروى خود بنهم؛ و بهشت را بر راست خود و دوزخ بر چپ خود و صراط زير قدم خود دارم و ملك الموت را پس پشت خود انگارم و دل را به خداى سپارم.
آنگاه تكبير بگويم با تعظيم و قيامى به حرمت و قرائتى با هيبت و سجودى با تضرع و ركوعى با تواضع و جلوسى به حلم و سلامى به شكر بگويم. نماز اين چنين بود.