آيين زندگى - شريفى، احمدحسين - الصفحة ٢٠٢ - نقد و بررسى
نقد و بررسى
نخستين اشكال اين نظريه، پذيرش نسبيتگرايى است. بر اساس اين نظريه، نمىتوان هيچ حكم اخلاقىِ ثابتى داشت؛ اخلاق، كاملًا در خدمت سياست است. يك كار ممكن است از نظر يك حزب سياسى، كارى خوب و پسنديده باشد و همان كار از نظر گروه و حزبى ديگر، كارى زشت و ناپسند باشد؛ و يا يك كار ممكن است در يك زمان خاص، از نظر يك جامعه، حزب يا سياستمدارى خوب و با ارزش باشد و همان كار در زمانى ديگر براى همان جامعه، حزب يا فرد سياسى، زشت و بىارزش باشد؛ در صورتى كه نسبيتگرايى اخلاقى، به اين معنا نظريهاى نادرست است. دست كم اصول احكام اخلاقى، اصولى مطلقاند؛ يعنى همگانى، همهجايى و همه زمانىاند.[١]
اشكال ديگر اين نظريه آن است كه طراحان اين نظريه معناى واقعى سياست را به درستى درك نكردهاند. اينان در حقيقت، سياست را نه براى وصول به سعادت حقيقى، بلكه براى ارضاى شهوات و غرايز حيوانى خود مىخواهند. بله، اگر كسى سياست را براى وصول به سعادت بخواهد و هدف از سياست را توسعه عدل و فضيلت بداند، در آن صورت هدف سياست همان هدف اخلاق، در بخش اخلاق اجتماعى خواهد بود. و سياست زير مجموعه اخلاق قرار مىگيرد و اگر اينگونه شد، ديگر نمىتوان از هر وسيلهاى براى رسيدن به اين هدف استفاده كرد. به تعبير ديگر، ميان هدف و وسيله بايد تناسب و سنخيتى باشد.
همين نگرش به اخلاق و تابع محض سياست دانستن آن، يكى از مهمترين عوامل فروپاشى نظامهاى سوسياليستى دانسته شده است. يكى از نويسندگان با بررسى علل فروپاشى اين گونه نظامها ريشه اين فروپاشى را در «پوسيدگى كامل اخلاقى و معنوى» دانسته و مىگويد: «رژيمهاى كمونيستى اروپاى شرقى از هر ديكتاتورى غيركمونيستى در آفريقا و آمريكاى لاتين و شايد آسيا به مراتب نيرومندتر بودند. نيروهاى پليسمخفى وسيع و مؤثر و وفادار و تعداد معتنابهى تانك و سرباز به فرماندهى افسران آموزش ديده (ولى نه لزوماً پر شور و علاقه) و وسايل ارتباطى عالى در اختيار داشتند و با هيچ خطر تهاجم خارجى رو به رو نبودند .... پس باز هم مىرسيم به همان علتى كه قبلًا گفتيم،[٢] يعنى پوسيدگى كامل اخلاقى و معنوى.»[٣]
[١] - بنگريد به: محمدتقى مصباح يزدى، فلسفه اخلاق، تحقيق و نگارش احمدحسين شريفى، ص ١٦٦- ١٤١.
[٢] - دانيل شيرو،« در ١٩٨٩ در اروپاى شرقى چه گذشت؟»، ترجمه عزت اللَّه فولادوند، خرد در سياست، ص ٥١٣.( شالوده اخلاقى و معنوى كمونيسم نابود شده بود .... روشنفكران، با همه ناتوانى ظاهرى، اين احساس يأس اخلاقى و معنوى و فساد را با اعتراضهاى جسته و گريخته و تحليل و تفسيرهاى كنايهآميز، در ميان مردم دامن مىزدند، و جمعيت شهرنشين نيز آنقدر سواد و آگاهى داشت كه بفهمد جريان چيست .... نوجوانان درس خوانده- نه فقط دانشجويان، بلكه همچنين دانشآموزان دبيرستانها- آنقدر از وضع جهان اطلاع داشتند كه بدانند دروغ شنيدهاند و فريب خوردهاند.)
[٣] - همان، ص ٥١٥.