آيين زندگى - شريفى، احمدحسين - الصفحة ١٢٤ - ٤ اهتمام به امور مردم
٤. اهتمام به امور مردم
توصيه اكيد اسلام اين است كه هر مسلمانى همواره بايد دغدغه ساير انسانها را داشته و نسبت به هدايت و ارشاد آنان احساس مسئوليت كند. اين توصيه تنها مختص به همكيشان و هممسلكان او نيست. هر جايى كه ظلمى را مشاهده مىكند بايد در حد توان خود در برابر آن بايستد و هرگز كوتاه نيايد. از سفارشهاى اميرمؤمنان به فرزندانش، در ساعات آخر عمر شريفشان اين است كه: «
كونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً؛[١]
با ستمكار در پيكار باشيد و ستمديده را يار.» مسلمان هرگز نبايد در برابر زشتىها و حقكشىها، هرچند نسبت به غير مسلمان، آرام نشيند. به تعبير زيباى سعدى:
|
بنىآدم اعضاى يكديگرند |
كه در آفرينش ز يك گوهرند |
|
|
چو عضوى به درد آورد روزگار |
دگر عضوها را نماند قرار |
|
پيامبر اكرم ٦، مىفرمايد:
مردمان همگى، عيال خداوندند، پس محبوبترين افراد در نزد خداوند، نيكوترينشان نسبت به عيال خداوند است.[٢]
در سخنى ديگر، اوج خرد و خردورزى را، پس از ديندارى، مهربانى و محبت و خيرخواهى نسبت به همه انسانها، اعم از خوب و بد، معرفى كرده[٣] و در جايى ديگر، محبت نسبت به مردم را نصف ايمان دانستهاند.[٤] امام على ٧ نيز محبت به مردمان را نيمى از عقل شمردهاند.[٥]
اين جملات، نشاندهنده اهميت خدمت به خلق در اسلام است. هر چند اين جمله كه «عبادت بهجز خدمت خلق نيست» و يا اين شعر سعدى كه «طريقت بهجز خدمت خلق نيست/ به تسبيح و سجاده و دلق نيست»[٦] سخنانى مبالغهآميزند؛ اما كسانى هم كه عبادت و سير و سلوك معنوى و
[١] - نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه ٤٧، ص ٣٢١
[٢] - الخَلقُ كلُّهم عيالُ اللَّهِ فاحَبُّ الخلقِ الى اللَّهِ احْسَنُ الناسِ الى عيالِهِ.( تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٠٥)
[٣] - رأسُ العقلِ بعدَ الدينِ التَودُّد الى الناسِ و اصطناعُ الخيرِ الى كلِ برٍ و فاجرٍ.( ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج ٢، ص ٦٧)؛ پيامبراكرم ٦: رأسُ العقلِ بعد الايمان باللَّه عزوجل التحبُّب الى الناسِ.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج ٧١، كتاب العشرة، ص ١٥٨، باب ١٠، حديث ٦)
[٤] - التَّوَدُّد الى الناس نصفُ الايمان.( تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٠٨)
[٥] - التَّودُّد الى الناسِ نصفُ العقل.( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج ٧١، كتاب العشرة، ص ١٦٨، باب ١٠، حديث ٣٥)
[٦] - سعدى شيرازى، كليات سعدى، بوستان، باب اول« در عدل و تدبير و رأى»، ص ٢٤٠