آيين زندگى - شريفى، احمدحسين - الصفحة ١٤٥ - ٨ دوستى و دوستيابى
چنين اتفاقى مىافتد. اينان در حقيقت، از تأثير سحرآميز معاشرت دوستانه در اخلاق و رفتار و نگرش انسان غافلاند و نمىدانند كه:
|
گر نشيند فرشتهاى با ديو |
وحشت آموزد و خيانت و ريو |
|
|
از بدان نيكوى نياموزى |
نكند گرگ پوستين دوزى |
|
اميرمؤمنان ٧، در نامهاى به حارث همدانى، در باره دوستگزينى و انتخاب همنشين به او مىفرمايد:
از همنشينىِ آنكه رأيش سست و كارش ناپسند بود بپرهيز كه هر كس را از آنكه دوست اوست شناسند.[١]
اصولًا، بايد دانست اگر ميان دو نفر رابطه دوستى برقرار شود، حتماً سنخيتى ميان آن دو نفر هست:
|
آن حكيمى گفت ديدم در تكى |
مىدويدى زاغ با يك لكلكى |
|
|
در عجب ماندم بجستم حالشان |
تا چه قدر مشترك يابم نشان |
|
|
چون شدم نزديك و من حيران و دنگ |
خود بديدم هر دوآن بودند لنگ[٢] |
|
بنابراين دوستان انسان، محكِ خوبى براى شناخت شخصيت او هستند. اگر كسى با انسانهاى دروغگو، چاپلوس، فريبكار و خائن دوستى دارد، اين نشانه خوبى است براى اينكه بداند خود او نيز اگرچه تا به حال، مرتكب چنين كارهاى خلافى نشده است، روح و جان او چندان با چنين كارهايى بيگانه نيست.
روزى جالينوس حكيم به دوستان خود گفت: «مرا نزد فلان پزشك ببريد تا فلان دوا را به من بدهد كه آن موجب درمان من خواهد شد.» دوستان گفتند: «تو خود استاد و حكيم هستى و بهتر از ما مىدانى كه فلان دوا براى درمان ديوانگى است، تو كه ديوانه نيستى.» جالينوس گفت: «امروز ديوانهاى به من نگاه كرد و مدتى چشمك به من زد و آستين مرا به نشانه دوستى آنچنان كشيد كه پاره شد. اينها علامت آن است كه بين من و او اشتراكى پيدا شده و از اين رو دريافتم كه بايد درمان شوم.»[٣]
[١] - و احذَرْ صحابةَ من يَفيل رأيُهُ و يُنكَر عملُهُ فان الصاحبَ مُعتَبَر بصاحبِهِ.( نهج البلاغة، ترجمه سيدجعفر شهيدى، نامه ٦٩، ص ٣٥٣ و ٣٥٤)
[٢] - جلالالدين محمد بلخى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات ٢١٠٧- ٢١٠٥.
[٣] - در برخى از منابع شخصيت اصلى داستان فوق را محمدبن زكرياى رازى دانستهاند:« شنيدم كه محمد بن زكرياى رازى همى آمد با قومى از شاگردان خويش ديوانهاى در پيش ايشان افتاد در هيچ كس ننگريست مگر در محمد زكريا و در روى او نيك نگاه كرد و بخنديد، محمد زكريا با خانه آمد و مطبوخ افتيمون بفرمود پختند و بخورد، شاگردان پرسيدند كه چرا اى حكيم اين مطبوخ همى خورى، گفت از بهر خنده آن ديوانه كه تا وى از جمله سوداى خويش جزوى در من نديد با من نخنديد.»( بديعالزمان فروزانفر، مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ٦٦)