ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٣٦ - شرحهاى كتاب توحيد
و گر نه امام خود حقايقى نهفته را هم مىداند.
اين است كه براى شكستن سد خودبينى و دريدن پرده سياه و سطبر خودخواهى كه دريچه تعقل او را بسته است، امام يك نيشتر عميق به دل او مىزند و بىدرنگ مىفرمايد: نام و كينهات را بگو.
خودش عبد الملك نام دارد بنده پادشاه امام او را به اين نكته متوجه مىكند كه شعور بىزبان خداشناسى پدرت را به اين اعتراف رهبرى كرده كه تو بنده هستى و خودت را هم مسخر كرده كه تا كنون آن را پذيرفتى و در مقام بر نيامدى نامت را عوض كنى پس تو از ته دل معترفى كه بنده ملكى هستى، بگو ببينم اين ملك كيست كه تو با اين همه خودخواهى، بنده او هستى؟ اين ملك زمينى است يا آسمانى؟ البته يك مغز مغرور به دانش هرگز حاضر نيست بگويد من بنده فلان پادشاهم يا چاكر آستان فلانم، اينجا است كه دلش چنان مىلرزد كه پرده سياه آن دريده مىشود، بعلاوه او را ياد آور كينهاش مىكند كه دلالت دارد، پسرش به نام عبد اللّه است براى اينكه اگر عذر بياورد نام مرا پدرم گذارده و به من مربوط نيست و بخاطر احترام پدر، آن را عوض نكردم، از نامى كه خود به پسرش داده او را متوجه شعور بىزبان خودش مىكند و پرده مانع تعقل او را مىشكافد، اين خود در حقيقت يك عمل جراحى روحى و بسيار ماهرانه بود كه امام انجام داد و فرصتى به او داد كه استراحت كند.
در جلسه آينده، امام (ع) در آغاز سخن پرده غفلت عميق و جهل او را دريد و فكر او را به زير زمين و فراز آسمان برد و به مشرق و مغرب كشانيد تا از بهت و خمود ساليان دراز در آيد و دل او به زيور شك و ترديد كه مبدأ كاوش و جستجو است متوجه گردد و از اين قسمت، ماهرانه نتيجه گرفت كه:
مردى بس نادانى و وظيفهات اين است كه از دانشمندان درس بگيرى و حق را بپذيرى، بزرگترين آفت روح انسانى غفلت عميق و عدم توجه است كه