ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٠١ - باب كليات توحيد
آنها جدا است، آشكار است نه بدان معنى كه بشره نمايد، تجلى دارد نه به دسترسى ديدن، دور است نه از نظر بعد مسافت، نزديك است نه از نظر قرب در مجالست، لطيف است نه جسمانى مآب، موجود است نه از سابقه نيستى، فاعل است نه به ناچارى، اندازه گير است نه بوسيله جنبش، اراده كند نه با توجه خاطر، شنوا است نه با اندام، بينا است نه با ابزار.
هيچ جايش در بر نگيرد و هيچ كاهش در خود ندارد و هيچ وصفش مرزبندى نكند، چرت و غفلت او را فرا نگيرد، بود او بر همه اوقات پيشى گرفته است و هستىاش از عدم و نيستى جلو است و ازليت او از آغاز پيشتر است از مشعر آفرينى او دانسته شود كه او را مشعرى و حواسى نيست و از جوهر آفرينى او دانسته شود كه خودش جوهر نيست، ضد آفرينى او دليل است كه ضدى ندارد و قرينتراشى او دليل است كه وى را قرينى نيست، روشنى را ضد تاريكى ساخت و خشكى را ضد ترى آفريد و درشتى را در برابر نرمى نهاد و سرما را در برابر گرما، ناجورهاى آنها را بهم آميخت و هم آهنگهاى آنها را از هم جدا ساخت تا جدا كردن اينها رهنماى جداكننده باشد و آميختن آنها رهنماى آميزنده، و اين است فرموده خداى تعالى (٤٩ سوره ٥١): «از هر چيز جفت هم آفريديم شايد شما ياد آور شويد».
پيش و پس را از هم جدا ساخت تا دانسته شود كه او را پيش و پسى نيست، غريزه و طبع آفريدگان گواه است كه غريزه آفرين آنها را غريزهاى نيست، تنظيم وقت براى آنها دليل است كه برنامه گذار وقت آنها را وقتى و زمانى نباشد، موجودات را از يك ديگر در پرده كرده تا دانسته شود كه ميان خود او و خلقش پردهاى نيست،