دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٢ - ٧/ ٤ جزيره خضراء
است. خلاصه داستان طبق نقل محدّث نورى چنين است:
احمد بن محمّد بن يحيى انبارى مىگويد: شبى در خانه وزير عون الدين يحيى بن هبيره بوديم و گروهى ديگر نيز ميهمان بودند. در آن جمع، شخص ناشناسى بود كه وزير، او را بسيار تكريم مىكرد. در پايان گفتگوها وزير به مذمّت شيعيان پرداخت. وقتى سخن به اين جا مىرسد، شخص ناشناس مىگويد: مىخواهم داستانى را تعريف كنم. با گروهى از شهر خود به نام «باهيه»، عازم سفر دريا شديم. به جزايرى رسيديم كه ناخدا نيز اطّلاعى از آن نداشت. پرس و جو كرديم گفتند نام جزيره، «مباركه» و سلطان آن، «طاهر» نام دارد. از محلّ حكومت وى پرسيديم، گفتند: مكانى به نام «زاهره» است كه با اين جا ده شبانهروز راه خشكى و بيست و پنج شبانهروز راه دريا فاصله دارد و مردمان آن مسلماناند.
از نائب سلطان در اين شهر پرسيديم، مردى صالح را معرفى كردند. نزد او رفتيم. او خواست از يهوديان و مسيحيان گروه جزيه بگيرد و برخى ديگر را خوارج معرفى كرد كه اموالشان محترم نيست. از وى خواستيم ما را به سلطان معرفى كند. او نيز چنين كرد. به سمت زاهره حركت كرديم. آن جا را شهرى زيبا و خوش آب و هوا يافتيم. نزد طاهر رفتيم. او خود را فرزند امام زمان عليه السلام معرفى كرد. پس از زاهره، شهرى ديگر بود به نام «راقيه» كه سلطانش قاسم پسر امام زمان عليه السلام بود و پس از آن، شهرى ديگر به نام «صافيه» كه سلطانش ابراهيم پسر امام زمان عليه السلام بود و پس از آن، دو شهر ديگر به نامهاى «ظلوم» و «عناطيس» كه حاكمانش عبدالرحمان و هاشم پسران امام زمان عليه السلام بودند. در اين پنج شهر، جز شيعه زندگى نمىكرد. يك سال در آن جا اقامت كرديم. وزير وقتى داستان را شنيد، همه ما را تهديد كرد كه اين داستان را بر زبان نياوريم.[١]
در دوره معاصر و همزمان با پيروزى انقلاب اسلامى، مسئله جزيره خضراء
[١]. جنّة المأوى( چاپ شده در بحار الأنوار: ج ٥٣): ص ٢١٣- ٢٢٠( حكايت دوم).