مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٣١ - نظریه مارکسیسم
و استثمار کردهاند؟ یا جاهلها بودهاند که عالمها را استثمار کردهاند؟ و یا عالمها بودهاند که مردم دیگر، جاهل و غیر جاهل را استعمار و استثمار کردهاند. پس این فرضیه که علم و فرهنگ تنها به عنوان علم و فرهنگ یعنی آنچه که انسان را به جهان آگاه میکند (مقصودم از فرهنگ تا این حد است) و جهان را به انسان میشناساند و به عبارت دیگر «شناخت» چارهکننده همه دردهای انسان است، درست نیست.
شناخت امری است ضروری و لازم و چیز دیگری جای آن را نمیگیرد، ولی اشتباه نشود، تنها شناخت کافی نیست که همه دردهای بشر را درمان کند.
نظریه مارکسیسم
اینجا نظریه سومی به وجود آمد که میگوید نباید به طبیعت انسان بدبین بود و نباید از آینده مأیوس بود. میگوییم پس چرا گذشته اینطور شده است؟ میگویند شما نتوانستهاید ریشه دردهای بشر را پیدا کنید. ریشه دردهای بشر صِرف جهل و نادانی و عجز و امثال اینها نیست، بلکه ایدئولوژی حاکم و فرمانروا بر انسان است.
برای انسان یک مسئله دیگر هم مطرح است که آن غیر از علم و فرهنگ و صنعت و ... است و آن مسئله مکتب و ایدئولوژی است که بر جامعهای حاکم باشد. برای اینکه انسان بتواند با همه نقاط ضعف خودش حتی با نقاط ضعفی که مربوط به ابعاد انسانی اوست مبارزه کند فقط باید ایدئولوژیاش را تغییر بدهد.
به عقیده آنها از زمانی که بشر اشتراک اولیه را پشت سر گذاشته است، از روزی که مالکیت فردی به وجود آمده است، از روزی که ایدئولوژیها براساس مالکیت فردی و زندگی طبقاتی تشکیل شده است، از روزی که سیستمهای اجتماعی براساس طبقات پایهریزی شده است، ایدئولوژی حاکم و فرمانروای انسان بهرهکشی انسان از انسان را به صورت قانون اجازه داده و آن را مجاز و مشروع شمرده است. تا این وضع بر زندگی بشر حاکم است، این نقصها، این کاستیها، این ناتمامیها، این خونریزیها، این جنگها، این جدالها، این آدمکشیها، این قساوتها که میبینید وجود دارد. ولی اگر ایدئولوژی حاکم بر انسان عوض شد همه اینها از بین میرود، یعنی همه یک وحدت جمعی پیدا میکنند و برابر و برادر میشوند، دیگر از آز و ظلم خبری نیست؛ از ترس، دلهره و اضطراب خبری نیست. آنوقت جامعه انسانی به موازات تکاملی که در ابعاد فنی و مادی خودش پیدا کرده است در ابعاد