مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٢ - ماهیت تضادها و جنگها
میدهد یکی ملیت را و یکی اخلاق را؛ همه اینها دام است. اصل در بشریت این است که شکارچی است. اگر مثلًا از تقابل ابوذر و عثمان بگویید، میگوید ابوذر هم مثل عثمان است، عثمان هم مثل ابوذر است. ابوذر همان چیزی را میخواهد که عثمان میخواهد، عثمان همان چیزی را میخواهد که ابوذر میخواهد؛ چیزی که هست عثمان در دست بالا قرار گرفته، در مقام و پستی قرار گرفته که قدرت در اختیار دارد، ابوذر در پستی است که قدرت در اختیار ندارد. نمیتواند ابوذر غیر از عثمان باشد و نمیتواند عثمان غیر از ابوذر باشد چون انسان جبراً محکوم به منفعتپرستی و منفعتخواهی است.
یک مرد متکلمی است به نام عمرو بن عبید، از سران معتزله و از پایهگذاران مکتب اعتزال است، برادر زن واصل بن عطاء غزّال معروف است که واصل را پایهگذار مکتب اعتزال میدانند. خودش هم آدم فوقالعادهای است. مرد فکوری است و پایهگذار این مکتب است. او در جوانی با منصور دوانیقی رفیق بود. منصور در جوانی یک آدم عادی بود، جزء منفورین و فراریها بود و بنیامیه اینها را ناراحت میکردند و در آن وقت در چهره آدمهای خوب بود. تا بعد کار دنیا به جایی کشید که منصور خلیفه شد. منصور خیلی دلش میخواست که رفیق قدیمیاش عمرو بن عبید روزی به ملاقاتش بیاید و خدمتی به او بکند. تا بالاخره روزی عمرو بن عبید را خواست و او آمد. ولی عمرو بن عبید با بیاعتنایی زیاد با منصور رفتار کرد، درست مثل همان حالت قدیمی. حتی جملهای گفت که پسر منصور- مهدی- که آنجا نشسته بود ناراحت شد، گفت با خلیفه چنین سخن میگویی؟! ولی او اعتنایی نکرد. آخر کار منصور گفت دلم میخواهد از من یک چیزی بخواهی. گفت فقط یک چیز از تو میخواهم و آن اینکه دیگر مزاحم من نشوی، دنبال من دیگر نفرست. این را گفت و از جا بلند شد و با قدمهای محکم رفت. منصور دید الآن در مقابل این مرد، خودش و خلافت و ریاست و قدرتش همه تحقیر شدند؛ و واقعاً هم تحقیر شدند. با یک اعجابی به او نگاه میکرد. بعد این بیت را- که از منصور معروف است- در آنجا خواند، گفت:
کلُّکمْ یطْلُبُ صَید | کلُّکمْ یمْشی رُوَید | |