مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٩ - سخن ملائکه درباره انسان
در اجتماع، خون به ناحق ریختن، مال به ناحق بردن، ظلم کردن به یکدیگر، همان چیزی است که فرشتگان در ابتدای خلقت فریادشان از آن بلند بود. وقتی که خدای تبارک و تعالی به آنها اعلام میکند که من میخواهم بشری از گِل بیافرینم، سرشتش این است و چه مایههایی از خوبی و بدی در سرشت او هست، فرشتگان فریادشان بلند میشود: اتَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ [١] خدایا میخواهی مخلوقی را بیافرینی که افرادش خودشان مزاحم و دشمن یکدیگر هستند، امنیت و آزادی و آسایش یکدیگر را سلب میکنند؟
مسئله آزادی و بیآزاری و اینکه انسان از ناحیه افراد دیگر آزار و صدمه نبیند از آن جهت اینهمه ارزش فوقالعاده پیدا کرده که انسان کمتر آن را داشته است.
حال چرا کمتر داشته است؟ آیا این یک چارهای در اصل خلقت نداشت؟ خداوند بشر را خلق کرده است، چرا این بشر را اینگونه خلق کرد که افراد بشر آزارشان به یکدیگر برسد و بزرگترین ناراحتی که افراد بشر پیدا میکنند از ناحیه خودشان باشد نه از ناحیه دیگران و نه از ناحیه اشیاء دیگر؟ بشر به اندازهای که از ناحیه بشرهای دیگر آزار و اذیت و زیان میبیند و دیده است از ناحیه حیوانات ندیده است، از ناحیه نباتات ندیده است، از ناحیه جمادات ندیده است، از ناحیه طوفانها و سیلها و زلزلهها ندیده است، از ناحیه وباها و طاعونها و سرطانها ندیده است، از ناحیه زمین و آسمان ندیده، از ناحیه جن ندیده و از هیچ ناحیهای ندیده است، چرا؟ آیا در متن خلقت، این امر چارهای نداشت؟ به این معنا چاره نداشت: انسان یا باید انسان باشد یعنی همین موجود مختار آزاد در فعل خود، و یا باید انسان نباشد و در این صورت یا فرشته باشد، همانهایی که خلق شدهاند، یا حیوان باشد، همینهایی که آفریده شدهاند، یا نبات باشد و یا جماد. اساساً انسان اگر بخواهد همین نسخه کامل و جامع باشد جز اینکه در کار خودش مختار و آزاد باشد امکان نداشت و عقلًا محال بود، و وقتی که در کار خودش مختار و آزاد است از همینجا امکان آزار افراد به یکدیگر و تجاوز به حقوق یکدیگر پیدا میشود که درباره این مطلب نمیخواهم زیاد بحث بکنم چون از بحثهای دیگر خودم میمانم.
[١]
. بقره/ ٣٠.