درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٧ - فصل ١٩
الحرکة من العوارض التحلیلیة لوجود فاعلها القریب [١]؛ فالفاعل القریب للحرکة لابدّ أن یکون ثابت الماهیة متجدد الوجود. و ستعلم أنّ العلة القریبة فی کلّ نوع من الحرکة لیست إلّاالطبیعة [٢]، و هی جوهر یتقوّم به الجسم و یتحصّل به نوعاً [٤٣] وهی کمال أول لجسم طبیعی من حیث هو بالفعل موجود. فقد ثبت و تحقق من هذا أنّ کل جسم أمر متجدد الوجود سیال الهویة و إن کان ثابت الماهیة [٤]، و بهذا یفترق عن الحرکة لأنّ معناها نفس التجدد و الانقضاء، و بهذا ثبت حدوث العالم الجسمانی و جمیع الجواهر
جعل مستغنی هستند. اولی را «استغنای فوق جعل» و دومی را «استغنای دون جعل» مینامند.[١]. این عبارت اخیر مشوش است و مرحوم حاجی هم در اینجا به زحمت افتاده است.
معنای عبارت به این نحو که در متن آمده چنین است: «پس وجود حرکت از عوارض تحلیلی وجود فاعل قریب حرکت است». این معنایش این است که اگر مثلًا یک حرکت أینی داشته باشیم وجود این حرکت أینی از عوارض تحلیلی وجود فاعل این حرکت یعنی طبیعتی است که آن را به وجود آورده است. این مطلب نادرست است.
حاجی چنین توجیه میکند که منظور از «وجود الحرکه»، «تجدد وجود الطبیعه» است در حالی که وجود حرکت غیر از تجدد وجود طبیعت است [و بنابراین] این توجیه، تبرّعی است. گذشته از این، در این صورت مرجع ضمیر در «فاعلها القریب» چیست؟ حاجی میگوید در اینجا صنعت «استخدام» به کار رفته است. اینجا مقام فصاحت و بلاغت نیست تا جای به کارگیری صنعت استخدام باشد. معنای عبارت طبق توجیه حاجی چنین میشود: «پس تجدد وجود طبیعت از عوارض تحلیلی وجود تجدد طبیعی است که فاعلِ حرکت عرضی است».
بهتر آن است که بگوییم این غلط نسخه است. کلمه «وجود» را که برداریم جمله اصلاح میشود و در این صورت معنای عبارت چنین است: «پس حرکت از عوارض تحلیلی وجود فاعل قریب حرکت میشود» و دیگر احتیاجی هم به استخدام نیست. در باب طبیعت، حرکت فاعل ندارد چون حرکت از لوازم ذات است، از لوازم وجودِ فاعل حرکت است. هرجا که حرکت، فاعل داشته باشد حرکت از لوازم وجود فاعلش است ولی آن حرکتی که از لوازم است خودش دیگر فاعل ندارد.
[٢]. ما تا اینجا بهطور سربسته گفتیم که علت حرکت باید ثابت الذات یعنی ثابت الماهیه و متجدد الوجود باشد ولی نگفتیم علت حرکت چیست. حال میگوییم علت حرکت، خود طبیعت است چون ما قبلًا اثبات کردیم که علت حرکات عرضی خود طبیعت است. پس طبیعت همیشه عین سیلان است.[٣]. این پاسخ سؤالی است که قبلًا توسط یکی از حضار [در جلسه بیستم] مطرح شد که مراد از این طبیعت چیست؟ میگوید طبیعت، صورت نوعیه است و صورت نوعیه مقوم جسم است یعنی ماهیت جسم به آن وابسته است نه اینکه ماهیت جسم مثلًا به ماده و صورت جسمیه است و صورت نوعیه هم یک امر عرضی و خارج از ذات باشد آنطور که شیخ اشراق میگوید.[٤]. مراد این است که در اینجا برخلاف مقوله أن یفعل و أن ینفعل، تجدد عین ماهیت نیست زیرا وقتی که وجود متجدد است ماهیت هم به تبع وجود متجدد است و دیگر ثبات در ماهیت معنی ندارد چرا که ماهیت از خودش حکمی ندارد.