درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٨ - جمع میان چهار نظریه فوق
لذا آن را مستقلًا بررسی نکردیم [١].
[١]. سؤال: قول سوم که میگوید مقوله جنس است و حرکت فصل یا نوع، چگونه توجیه میشود در حالی که اعراض بسیطند؟.
استاد: اولًا اینکه میگویند اعراض بسیط هستند، یعنی بسیط خارجی هستند یعنی ماده و صورت ندارند نه اینکه جنس و فصل ندارند. ثانیاً این حرف دیگران بود که گفته بودند تقسیم کیف به قارّ و غیر قارّ از قبیل تقسیم جنس است. مرحوم آخوند که این نظر را تصحیح کرد نگفت که این تقسیم از قبیل تقسیم شیء است به جنس و فصل؛ گفت به آن معنا این حرف درست نیست ولی در عین حال این تقسیم به این نحو درست است که «الکیف منه موجودٌ بوجودٍ قارّ، و منه موجود بوجود غیر قارّ». پس مرحوم آخوند این تقسیم را پذیرفت نه به معنای اینکه حرکت، فصل یا نوع باشد، بلکه بحث را به باب وجود برد. پس تقسیم بنا بر قول مرحوم آخوند این شد:«الکیف منه موجودٌ بوجود قارّ، ای بوجودٍ هو عین القرار، و الکیف منه موجودٌ بوجودٍ غیر قارّ، ای بوجود هو عین عدم القرار».
اشکال: اگر اینطور بگوییم باز هم وجود منوع است چون وجود در اینجا فصل است.
استاد: وجود فصل نیست.
اشکال: مقوم جنس بالاخره نحوه وجود است.
استاد: هیچ وجودی مقوم ماهیت نیست چون «الوجود زائد علی الماهیه». اگر ما این فرض مرحوم آخوند را قبول کنیم- که بعد آن را اثبات خواهیم کرد- که یک ماهیت نوعیه میتواند به دو نحو موجود شود، این دیگر منوع نیست. عیناً مثل آن است که ماهیت را تقسیم میکنیم به دو وجود، یکی وجود ذهنی و دیگری وجود عینی. آنجا چه میگوییم؟ آیا میگوییم این تقسیم شیء است به منوعاتش؟!.
اشکال: بحث در جنس است که دو نحوه وجود پیدا میکند.
استاد: وقتی نوع به دو نحو وجود محقق میشود به طریق اولی جنس محقق شده است. من مثال را در نوع عرض کردم تا مطلب واضحتر باشد. وقتی نوع موجود به دو نحو وجود باشد جنس به طریق اولی موجود به دو نحو وجود است. وقتی گفته میشود:«الانسان إمّا موجودٌ بوجودٍ ذهنی و إمّا موجودٌ بوجودٍ عینی» لازمهاش این است که «الجوهر إمّا موجودٌ بوجودٍ ذهنی و إمّا موجودٌ بوجودٍ عینی»..
از اینجا، هم باب وسیعی در فلسفه باز میشود و هم مشکلاتی در باب وجود ذهنی حل میشود. در همه تقسیماتی که ما در گذشته میگفتیم که مثلًا «الانسان علی قسمین: إمّا بالقوة و إما بالفعل» هیچ کدام از بالقوه و بالفعل، مقوم نیستند چون تقسیم ماهیت در اینجا از حیث وجود است و به همین دلیل است که هم مسئله وجود ذهنی حل میشود و هم مسئله مُثل افلاطونی. مسئله مثل افلاطونی که امثال شیخ در آن گیر هستند، بنا بر اصالت وجود حل میشود، به این معنا که مانعی ندارد که مثال افلاطونی از نظر ماهیت مثل انسان باشد. آن انسانی که مثال این انسان است از نظر تمام اجناس و فصول با انسانهای خاکی و زمینی عین یکدیگر هستند، در عین اینکه مثال افلاطونی موجود به وجود مجرد است و این، موجود به وجود مادی است. این برای این است که وجود، منوع نیست با اینکه تفاوت این وجود با آن وجود، از زمین تا آسمان است.
به عقیده مرحوم آخوند یک ماهیت، در ممکنهای مختلف وجودهای مختلف پیدا میکند. آنوقت یکی از مسائل بسیار اساسی که خیلی باید در اطراف آن توضیح داده شود این است که وقتی ماهیت از نظر