درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٥ - پاسخ اشکال میرزای جلوه
پاسخ اشکال میرزای جلوه
جواب امثال میرزای جلوه هم همین است. اینها در باب ربط متغیر به ثابت و ربط حادث به قدیم، به حرکت عرضی تمسک کرده میگویند هرچه شما در باب حرکت در جوهر میگویید که متحرک و حرکت در آنجا یک چیز است، ما در باب حرکت عرضی (حرکت وضعی فلک) میگوییم.
جواب این است که شما برای چیزی که وجود نفسی ندارد وجود نفسی فرض کردهاید. وقتی وجود چیزی وجود رابطی است به این معناست که تعلق و اضافه به موضوع عین وجودش است. در تشبیهی که کردیم گفتیم که در معانی حرفی، عدم استقلال، عین ذات معنای حرفی است، یعنی عین ماهیت آن است و همین قدر که آن را مستقل بدانیم، دیگر معنای حرفی نیست. معنای «مِن» در «سرت من البصرة الی الکوفة» معنای حرفی است ولی اگر بگوییم «الابتداء» ماهیت دیگری به جای آن در نظر گرفتهایم. در مورد وجود عرض و جوهر مطلب مشابهی صادق است. عرض و جوهر از نظر ماهیت مستقلند، یعنی هر دو معنای اسمی هستند ولی نحوه وجود آنها فرق میکند. نحوه وجود جوهر وجود مستقل است و نحوه وجود عرض وجود تعلقی است. تعلق به موضوع، عین وجود عرض است، نه اینکه عرض وجودی دارد و این وجود نسبتی با موضوع دارد. بنابراین نمیشود تعلق و ناعتیت را از عرض گرفت. پس اگر بخواهیم عرض را متحرک بدانیم،
مقوله چیست؟ آن جنس الاجناس نه انواع مقوله. اگر میگوییم در حرکت در أین، مقوله موضوع است یعنی جنس أین موضوع است نه نوع خاصی از آن و همچنین جنس کیف موضوع است نه نوع آن.
ولی شما در اینجا مغالطه کردید و بحث را روی نوع برده و گفتید: «التسود لیس سواداً اشتدّ». سواد نوعی از کیف است و کسی نگفته بود نوع موضوع است. چه مانعی دارد که بگوییم «التسود هو کیف یشتد». اگر سؤال شود کیف در چه چیز اشتداد پیدا میکند، میگوییم کیف در انواعش اشتداد پیدا میکند. این یک مسئله علی حده است و به هرحال، شق جدیدی است.
البته این ایراد جواب دارد ولی قاعده این بود که از ابتدا مطلب به این صورت طرح میشد که آن کسی که میگوید مقوله موضوع است یعنی جنس مقوله موضوع است نه نوع مقوله. البته اشکالش فقط این است که اگر ما جنس مقوله را موضوع بگیریم، بالاخره این جنس باید در همه مسافت باقی باشد. آن چیزی که اشتداد پیدا میکند چیست؟ اگر بگوییم جنس از نوعی به نوع دیگر خارج میشود لازم میآید که جنس باقی باشد در حالی که انواع عوض میشوند که استصحاب کلی قسم ثالث میشود.
جنس متقوم به نوع و فصل است و متکثر به تکثر آنهاست و اگر فصلش معدوم شود خودش هم معدوم شده است و فصل بعدی که میآید همراه فرد دیگری از جنس میآید نه اینکه جنس مثل یک موضوع، باقی است و فصلها را عوض میکند. فصل متقوم به جنس نیست بلکه جنس متقوم به فصل است.