درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٠ - فصل ٢٤
فیها الحرکة لابدّ [١] أن یقبل الاشتداد و الاستکمال. و هذا فی الأین و الوضع غیرظاهر عند الناس و ذلک متحقق فیهما فإنّ کلا منهما یقبل التزید و التنقص [٢]. و أما الحرکة فی الکیف فهو اشتداده أو تضعّفه واعلم أنّ الحرکة کما ذکرناه مراراً هی نفس خروج الشیء من القوة إلی الفعل لا ما
نیست. پس حرکت کره مدحرجه یا حرکت زمین را نباید حرکت وضعی دانست چون کل آنها از کل مکان خارج میشود گرچه به دور خود میچرخند.
ولی ممکن است عبارت راطور دیگری معنا کنیم و بگوییم بحث مرحوم آخوند به «استدار علی نفسه» اختصاص دارد یعنی بحث در آنجاست که شیء به دور خود میچرخد. طبق این معنا مرحوم آخوند میخواهد بگوید شیئی که به دور خود میچرخد یا تمام آن از تمام مکان خارج شده و یا جزئی از آن از جزئی از مکان خارج شده است. در این صورت «فقد اختلف نسبة أجزائه الی أجزاء مکانه» را به قسم دوم (یباین اجزائه اجزاء المکان) اختصاص نمیدهیم. در این حالت معنا چنین میشود که همین قدر که شیء به دور خود بچرخد چه کل شیء کل مکان را تغییر دهد و چه تغییر ندهد حرکت وضعی وجود دارد. در حالت اول، هم حرکت وضعی داریم و هم انتقالی و در حالت دوم فقط حرکت وضعی داریم. به قرینه آنچه مرحوم آخوند در کتب دیگر گفته است احتمال دوم ترجیح دارد.
اشکال: وقتی جزئی از مکان جسم عوض میشود کل آن عوض میشود. وقتی یک جسمِ یک متر مکعبی پنج سانتیمتر حرکت کند مکان کل جسم عوض میشود.
استاد: اینطور نیست. وقتی جسمی مکانی را اشغال میکند آیا ما یک مکان و یک ذی مکان داریم و یا به عدد اجزاء شیء مکان داریم؟ پاسخ این است که اگر شیء، واحد حقیقی باشد یک ذی مکان و یک مکان داریم و تمام شیء یک مکان دارد ولی در جایی که شیء دارای اجزای واقعی و متکثر است، نه مکان و نه ذی مکان وحدت واقعی ندارند. حکما در مورد فلک که آن را جسم واحد میدانند میگویند مکانش مکان واحد است. اگر بگویید این جزء از مکان مال این جزء از فلک است درست نیست زیرا این تجزیه ذهن شماست و آن جسم اصلًا جزء ندارد. در اینجا یک واحد مکان و یک واحد ذی مکان داریم که برای آن جزء اعتبار میکنیم. اگر حرکت چنین جسمی انتقالی نباشد اصلًا مکان آن تغییر نمیکند. ایراد شما از اینجا ناشی میشود که میان کثیر واقعی و کثیر اعتباری فرقی نمیگذارید. از نظر حکما تمام فلک و تمام زمین یک واحد است.
[١]. گفتیم این «لابدّیت» به یک معنا درست است و به معنای دیگر لابدّیتی در کار نیست.[٢]. با توضیحی که دادیم بیان آقای طباطبایی در حاشیه را باید تکمیل کرد. باید گفت در باب حرکت دو نوع اشتداد داریم. یک اشتداد، لازمه طبیعت حرکت است و ایشان فقط همین نوع را ذکر کردهاند. ولی یک نوع اشتداد دیگری داریم که بیشتر مورد توجه قوم است و آن این است که فعلیت زمان قبل، از فعلیت زمان بعد کاملتر باشد که این نوع اشتداد لازمه طبیعت حرکت نیست. اشتداد به معنای دوم این است که طبیعت در مرتبه بعد، استعداد کمال بیشتری داشته باشد گرچه چنان که توضیح دادیم آن کمالی که در مرتبه قبل پیدا کرده از دست میدهد. پس در ترقی یا تکامل بودن یعنی هر مرتبهای استعداد کمالی را دارد و مرتبه بعد استعداد کمال بیشتری را دارد و همینطور. این مطلب بعد خیلی به کار میآید.