درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٤ - فصل ٢٠
أقول: ما ذکروه غیرمجد فی صحة ذلک [١] فإنّ تجدد هذه الأحوال و تغیرها فی آخر الأمر ینتهی لامحالة إلی الطبیعة لما قدعرفت من انتهاء القسر إلی الطبیعة، و علمت أنّ النفس لاتکون مبدء الحرکة إلّاباستخدام الطبیعة فالتجددات بأسرها منتهیة إلی الطبیعة معلولة لها. فتجددُ ما هی مبدء له یستدعی تجددها ألبتةفإن قیل: إنهم صحّحوا استناد التغیر کالحرکة إلی الثابت کالطبیعة علی زعمهم بأن أثبتوا فی کل حرکة سلسلتین: إحداهما سلسلة أصل الحرکة و الاخری سلسلة منتظمة من أحوال متواردة علی الطبیعة کمراتب قرب و بعد من الغایة. قالوا فالثابت کالطبیعة مع کل شطر من إحدی السلسلتین علة لشطر من الاخری و بالعکس لا علی سبیل الدور المستحیل کما ذکروا فی ربط الحادث بالقدیم.
أقول: هذا الوجه غیرکاف فی استناد المتغیر إلی الثابت و ارتباط الحادث بالقدیم فإنّ الکلام [٢] فی العلة الموجبة للحرکة لا فی العلة المعدة لها، و لابدّ فی کل معلول من علة
ادراکی او روی آن کاملًا متمرکز میشود. انسانی که برای اولین بار میخواهد بنویسد، وقتی قلم به دست میگیرد، چنان حواسش متوجه نوشتن است که حتی وقتی نوک قلم را روی کاغذ فرود میآورد با توجه این کار را انجام میدهد. اما پس از مدتی تمرین بدون اینکه اصلًا توجهی داشته باشد در مدت بسیار کوتاهی یک صفحه مطلب مینویسد. یا انسانی که تازه میخواهد به زبان جدید صحبت کند با تأنی بسیار زیادی سخن میگوید ولی همین قدر که تکلم به آن زبان به صورت ملکه و عادت درآمد این کلمات پشت سر یکدیگر از دهانش بیرون میآید بدون اینکه متوجه باشد. تفسیر علم روان شناسی این است که هرچه ملکه و عادت در مورد یک کار زیادتر شود از حوزه شعور و آگاهی خارج میشود و به حوزه کارهای طبیعی وارد میشود و گویی یک نوع حرکت نزولی پیدا میشود، زیرا امری که مربوط به مرتبه شعور است کم کم حالت طبیعی پیدا میکند و طبیعت، بدون شعور و آگاهی آن را انجام میدهد. برعکس، این فلاسفه معتقدند که دلیل این امر آن است که آگاهی به حد کمال میرسد نه اینکه عادت سبب میشود که شیء از حوزه آگاهی بیرون برود. فلاسفه معتقدند که این در نتیجه کمال آگاهی است، منتها من «علم به علم» ندارم، توجه به آگاهی خودم ندارم. گاهی انسان کاری را آگاهانه انجام میدهد و توجه به آگاهی خودش هم دارد ولی گاهی انسان کاری را آگاهانه انجام میدهد بدون اینکه توجه داشته باشد و این ناشی از کمال آگاهی است نه خروج از حوزه آگاهی و ورود به حوزه ناآگاهی. البته در نظریات متأخرتر در روان شناسی گفتهاند که شعور ناآگاه، هم شعور است و هم ناآگاه و این با نظر فلاسفه ما تطبیق میکند که میگویند آگاهی هست ولی توجه به آگاهی نیست.[١]. یعنی، اینکه طبیعت به کمک مراتب قرب و بعد علت حرکات باشد کافی نیست.[٢]. این «فانّ الکلام ...» به گونهای گفته شده که انسان گمان میکند فقط ناظر به «إن قیل» است، در صورتی که به اصل ایراد هم میخورد؛ یعنی اگر یک سلسله را تماماً علت سلسله دیگر بدانیم [و قائل به تشطیر هم نشویم] باز هم این سخن مرحوم آخوند مورد دارد.