انسان و قرآن - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٢٣ - اعتلاى انسان به فهم خطاب محمدى ( ص )
نيز در حقيقت به صورتش است , پس نفس ناطقه علم به هر چيزى كه پيدا كرده است آن موجود است , زيرا كه علم نور است , و صورت فعلى هر چيز كه معلوم نفس شد وجودى نورى است كه عارى از حجاب ماده است . صورت فعلى ادراكى نفس عين نفس است , زيرا كه قواى مدركه نفس شئون وى اند , و صور مدركه فعليات نورى اند كه در مرتبت قواى مدركه اند كه وجود واقعى آن صور علميه همان وجود آنها براى قواى نفس بلكه براى نفس بلكه وجود واقعى آنها همان وجود نفس است , لذا حاس با محسوس و متخيل با متخيل و متوهم با متوهم و عاقل با معقول متحد است , كه اتحاد ادراك و مدرك و مدرك است مطلقا به حسب وجود نه به حسب مفاهيم . پس , در حقيقت , صور مدركه اشياء , كه علم نفس اند , شانى از شئون نفس اند . و اين نه انقلاب حقيقت است , بلكه اشتداد وجود از نقص به كمال است .
اگر صورت فعلى در وجودش مقرون به ماده نباشد , چنين صورتى نياز به تفريد و تجريد ندارد , و خود بذاته عقل و عاقل و معقول و علم و عالم و معلوم است , و نفس ناطقه را شانيت علم بدانها نيز هست , اگر چه استعدادها متفاوت است انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها [١] .
و چنانكه شانيت نفس است كه عاقل و مدرك و موجودات گردد و علم بدانها تحصيل كند , شان همه موجودات نيز اين است كه معقول وى گردند , جز اينكه عنت الوجوه للحى القيوم [٢] و لا يحيطون به علما [٣] . صدرالمتالهين , در اسفار [٤] , فرمايد : ما من شى ء الا و من شانه ان يصير معقولا اما بذاته و اما بعد عمل تجريد . و در همان كتاب گويد : ان جميع الموجودات الطبيعيه من شانها ان تصير معقوله اذ ما من شى ء الا و يمكن ان يتصور فى العقل اما بنزعه و تجريده عن الماده و اما بنفسه صالح لان تصير معقوله
[١]رعد ١٣ : ١٧ .
[٢]طه ٢٠ : ١١١ .
[٣]طه ٢٠ : ١١٠ .
[٤]اسفار جلد ١ , صفحه ٣١١ .