ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٤٢ - آيندگان همان گونه از اين خاكدان بگذرند كه گذشتگان گذشتهاند
< شعر > اى همه دريا چه خواهى كرد نم اى همه هستى چه مى جويى عدم اى مه تابان چه خواهى كرد گرد اى كه خور در پيش رويت ، روى زرد تو خوشى و خوب و كان هر خوشى پس چرا خود منّت باده كشى تاج كرّمناست بر فرق سرت طوق اعطيناك آويز برت جوهر است انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و سايهاند و تو غرض علم جويى از كتبهاى فسوس ذوق جويى تو ز حلواى فسوس اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش چون چنينى خويش را ارزان فروش خدمتت بر جمله هستى مفترض جوهرى چون عجز دارد با عرض بحر علمى در نمى پنهان شده در سه گز تن عالمى پنهان شده مى چه باشد يا جماع و يا سماع تا تو جويى زان نشاط و انتفاع آفتاب از ذرّه كى شد وام خواه زهره اى از خمره كى شد جام خواه < / شعر > مولوى اگر بشر مى پذيرفت كه : اگر بدانيم كه « شناخت يك شاخهء درخت در حال شناخت خويشتن با ارزشتر از آن است كه آدمى عكس همهء جهان هستى را در ذهن خود ( مانند جام جهاننما ) منعكس نمايد ، بدون شناخت خويشتن ، آن موقع مى فهميم : » ارزش شناخت خويشتن چيست . « حال كه چنين است ، پس چرا در اسارت آب و گل آلوده به پليديها بسر مى برى آيا تا حال انديشيده اى در اين كه ساليان عمرت به موقعى رسيده است كه اگر خود را به غير خويشتن مشغول كنى ، خسارتى خواهى ديد كه به هيچ وجه قابل جبران نخواهد بود كسى كه خويشتن را در جنگل بى سر و ته حوادث برونى و امواج طوفانى تمايلات درونى