تنسوخ نامه ايلخاني - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٣ - (سخن) در معرفت معدن ياقوت
و يعقوب كندى آورده است: كه معدن ياقوت در جزيره ايست كه بعد از سرانديب است، در كوهى كه آنرا راهون خوانند. در غايت بلندى، و بر آنجا رفتن بهيچ وجه ممكن نيست، و چون از آن كوهها[١] سيل مىآيد، در ميان آن ريگها ياقوت مىآورد.
و ابو ريحان در كتاب خود آورده است: كه جماعتى از معتمدان تجّار حكايت كردند[٢] كه ما در درياء هند در كشتى بحوالى آن جزيره رسيديم، باد مخالف بود، كشتى را لنگر نهادند[٣] يكى از جمله ما از كشتى برون شد كه اين كوه را مىدانست، بنظّاره[٤] بحوالى آن كوه شد، غارى ديد برهمنى در وى متوطّن ٢. آن مرد از برهمن پرسيد و بدو تقرّب نمود. چون عزم مراجعت كرد، برهمن پارهاى ياقوت سرخ، قرب يك مثقال بدان مرد داد. مرد بكشتى بازگشت، و ديگر طمع در خيال او افتاد. قدرى ميوه و طعام بنزد[٥] برهمن برد.
و برهمن[٦] او را گرامى داشت. و مكافات آنرا يك پاره ياقوت ديگر پنج مثقال[٧] بوى داد. مرد پرسيد كه اين سنگ از كجا حاصل كردهاى.
برهمن گفت كه باوقاتى و احيانى از اين كوهها سيلى[٨] عظيم آيد، چون بايستد[٩] من از اين غار بتعجّب برون آيم، تا چه بينم در اين صحرا، از عجايب در مسيل اين سيل، دو پاره سنگ يافتم. بازرگان
[١]م: و چون از آنجا كوهها؟
[٢]ع: كردهاند
[٣]ع: كردند
[٤]ن، ج: و بنظاره
[٥]م: نرد
[٦]ع: و او را
[٧]م: او را يكپاره ديگر ياقوت كه پنج مثقال بود
[٨]ن: سيل
[٩]م: بازايستد.