تنسوخ نامه ايلخاني - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٢٣ - « حكايت
ساختند. و كاردها (كردند) و آن[١] جوهرى بود متوسّط ميان آهن و نقره. و مثل اين بسيار ديدهاند.
«حكايت
چنين آوردهاند»[٢] كه[٣] در قديم ملك كيش و ملك بحرين را منازعتى افتاد[٤] بسبب اسبى و شمشيرى. ملك كيش خواست كه اين هردو را از ملك بحرين بستاند، چه خاصيّت (اين) اسب آن بود[٥] كه در آب چهار فرسنگ بشنا رفتى كه مانده نشدى[٦].
و شمشير را خاصيّتى بود «در بريدن[٧]» كه هيچ شمشير را مثل آن[٨] نباشد. و آنچنانست كه در قديم صاعقهاى آمد، (بعد از آن آنرا) در آن موضع (يافتند طولانى، مثل آهن، و لون آن چون نقره)، از آن جوهر[٩] دو دست شمشير ساختند. در اثناء تمام كردن، شمشيرگر تيزى يكى را[١٠] بر زمين نهاده بود. چون شب درگذشت تمام
[١]ع: سازند و كاردها را و
[٢]ج، ن، م: و حكايت كنند
[٣](كه) در- م- نيست
[٤]م: منازعتى بود
[٥]ج، ن، م: اين اسب آنست
[٦]ع: بشتافتى كه مانده نشدى- ج، ن، م: بشنا برود كه مانده نشود
[٧]تنها در- ع- است
[٨](مثل آن) در- ج، ن، م- نيست
[٩]ع: در آن موضع از آن جوهر
[١٠]ع: شمشيرگر بنرمى يكى را- م: شمشير كه تيزى آن.