فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٢ - فلسفه بودن و شدن يا حربه تبليغاتى
نتيجه اينكه، كار هر فيلسوفى كشف كلى ترين قانون حاكم بر جهان است و در اين قسمت، ميان الهى و مادى فرقى نيست. تنها كارى كه هگل و پس از وى ماركس كرده اند، تحميل بيجاى قوانين حاكم بر طبيعت، بر فكر و انديشه و تاريخ و جامعه بشرى بوده است.
٢. فلسفه «بودن» و «شدن»، يا حربه تبليغى؟!
ماركسيستها اصرار دارند كه گروه منكر تحول و حركت را ـ اگر چنين گروهى در جهان باشد ـ فلسفه هستى و بودن معرفى كند، زيرا در اين فلسفه ابديت و تغيير ناپذيرى روح و ثبات حقيقت (واقعيت اشيا) مطرح است، و پيروان آن معتقدند آنچه در گذشته حقيقت داشته است حالا هم حقيقت دارد و هميشه حقيقت خواهد داشت.
در حالى كه فلسفه گروه معتقد به تحول و حركت را، فلسفه «شدن» كه از «هراكليت» شروع مى شود، مى نامند، و از او نقل مى كنند گفته است در اين جهان در يك رودخانه نمى توان دوبار آب تنى كرد.[١]
ماركسيستها در اين ادعا دچار اشتباه شده اند زيرا نسبت دادن جمود و سكون به فلاسفه بزرگ اسلامى و غير اسلامى تهمتى بيش نيست، و در اين ميان، بويژه فلاسفه اسلامى عاليترين و كاملترين حركت را براى جهان و انسان قائلند. بنابراين تقسيم فلسفه به (شدن) و (بودن) فقط جنبه تبليغى دارد و
[١] ماركس و ماركسيسم، ص ١٧.