فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٣٤ - آيا بودن با شدن مغاير است
گويى «مكان گيرى» به دو صورت انجام مى شود: وجود ثابت، ووجود تدريجى و سيّال، هرگاه «مكان» يك شىء، حالت سيلان و لغزندگى به خود گرفت نام آن را حركت مى ناميم به عبارت روشنتر، ما دو نوع مكان داريم: مكان ثابت و غير متدرّج، و مكان متدرّج، وجسم به طور مرتب فضايى را اشغال مى كند وسپس رها مى سازد و هكذا....
از اين بيان مى توان دو نتيجه گرفت:
الف: در حقيقت حركت، كه همان وجود تدريجى و سيلانى يك شىء است، وحدت و پيوستگى تمام اجزاى آن ضرورى است، به طورى كه در تمام مراحل، وحدت ويگانگى خود را حفظ كند وحركت به صورت يك واحد ممتد وپيوسته تحقق پذيرد. در غير اين صورت، حركت به سكون تبديل گشته و رشته آن قطع مى شود يا به صورت امور دفعى درمى آيد.
براى روشن شدن مطلب، خطى را در نظر بگيريد هرگاه در يك خط نقطه مشخصى به وجود آيد نتيجه آن، بريدگى و دو نيم شدن خط خواهد بود و خط در صورتى خط واحد است كه در آن هيچ نوع بريدگى يا نقطه ممتازى به چشم نخورد.
ب: وجود مستمرّ وسيلانى يك شىء، مستلزم آن است كه در آن اجزاى مشخص و ممتاز نباشند. مقصود از اجزاى مشخص، اجزايى است كه هر جزئى، جدا از جزء ديگر، وجود و هستى داشته باشد.
در اين جا سؤالى مطرح مى شود، و آن اينكه:
اگر در حركت اجزاى بالفعل ومشخصى وجود ندارد، پس چگونه در فلسفه اسلامى مى گويند كه تمام پديده ها وحتى خود حركت به صورت بى نهايت قابل انقسام است، وحتى وجود«جزء لا يتجزى» را محكوم و باطل