فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٢٦ - حركت ديناميكى جامعه
جامعه بر تكامل طبيعت، و ادعاى اينكه هر دو تحت يك ضابطه و عامل به تكامل مى رسند، بروعده هاى گزاف خويش خط بطلان مى كشد.
ما در كتاب «نيروى محرك تاريخ»، آراى ماركسيسم در باب «ماترياليسم تاريخى» را مورد نقد و بررسى قرار داده ويادآور شده ايم كه جبر تاريخ، افسانه اى بيش نيست. اينك نيز فشرده اى از آن بحث را در اينجا مى آوريم.
آيا انسان اصالت دارد واين، اراده وخواست و آرمانهاى مقدس يا نامقدس او است كه تاريخ را مى سازد و تكامل ابزار توليد نيز شاخه اى از اين اصالت است وحركت تاريخ چيزى جز حركت انسان نيست، ودر حقيقت جامعه انسانى سازنده تاريخ و پديد آورنده آن است؟
با اينكه اصالت از آن دستگاههاى توليد ورشد ابزار كشاورزى وصنايع بوده و تعيين كننده خط مشى تاريخ، چيزى جز كشمكش طبقاتى كه مولود رشد ابزار توليد و بقاى روابط كهن اقتصادى است، نيست؟ در فرض اخير، انسان نقشى در سازندگى تاريخ ندارد وبيش از آنكه سازنده تاريخ باشد، كاشف قوانين آن هست. ماركس نظريه دوم را گرفته و خود را كاشف قوانين جامعه مى داند، قوانينى كه زاييده مبارزه طبقاتى و كشمكشهاى درون اجتماع است.
انسان در اين مكتب، در جاده اى گام برمى دارد كه پيش از او ساخته وكشيده و تمام شده است و انسان جز پيمودن آن كار ديگرى نمى تواند انجام دهد.
در حاليكه بر اساس نظريه نخست، انسان خود سازنده تاريخ بوده و پيش از حركت او، نه راهى وجود دارد ونه خطى، واين انسان است كه با حركت