فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٢٥ - حركت ديناميكى جامعه
همچنانكه ممكن است در شرايط ديگرى غريزه ياد شده روى نهان كرده و زمام زندگى جامعه را غريزه ديگرى (كه از نظر نتيجه، نقطه مقابل غريزه نخستين است) به دست گيرد و در نتيجه جامعه را به نقطه اى ديگر سوق دهد.
خلاصه، به حكم اينكه حريت و آزادى بر جامعه حكومت مى كند و به حكم اينكه غرايز و تمايلات گوناگونى بر آن حاكم مى باشد، نمى توان در تعيين مسير حركت جامعه، بدون آگاهى دقيق و همه جانبه از عناصر سازنده آن، حكم قطعى صادر كرد.
از نظر ماركس«عامل سازنده تاريخ» را نيروى ديناميسمى فاقد شعور وادراك جامعه تشكيل مى دهد و اراده و خواست انسان در گردونه تحولات تاريخى تأثيرى ندارد. يعنى همان طور كه ريشه درخت در شرايط مناسبى از خاك و نور و آب، رشد ونمو مى كند و اراده انسان در آن تأثيرى ندارد، جامعه انسانى نيز تحت شرايط ديناميكى تغيير قيافه و چهره مى دهد و به طور قهرى و خواه ناخواه پيش مى رود.
اكنون بايد ديد كه آيا اين سخن با واقعيات و عينيات خارج وفق مى دهد؟ آيا تلاش انسان براى اصلاح جامعه آن هم به دلخواه خود، نه به دلخواه عوامل فاقد شعور، مؤثر نيست؟
آيا اين گونه جبريگرى، مثلاً سرپوشى بر جنايات ظالمان و پليدى بدكاران نيست؟
ماركسيسم مى خواهد خود را مكتبى نجات بخش جا بزند ومدعى است كه اقتصاد كمونيسم، بشر را از هر گونه وابستگى به غير مى رهاند ووى را از خود بيگانه شدن نجات مى بخشد. ولى متأسفانه اين سخنان جز رجز خوانى و كوفتن بر طبل ميان تهى ، چيز ديگرى نيست. اين مكتب، با عطف تكامل