فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٨٥ - چرا تضاد نمى تواند نقش آفرينشگرى داشته باشد؟
محركى غير از خود لازم دارد كه مبدأ تمام حركتهاى سطحى وجوهرى در طبيعت باشد، و هيچ گاه خود طبيعت از آن نظر كه متحرك و دگرگون شونده است، نمى تواند خود محرِّك و پديد آورنده حركت و دگرگونى گردد.
زيرا حركت از آن نظر كه صيروت و شدن است، سنخ وجود آن«انفعال» و اثر پذيرى است، در حاليكه محرك از آن نظر كه فعّال و اثر بخش است، سنخ وجودش از قبيل «فعل» و انجام دادن است يك شىء هرگز نمى تواند ازيك نظر، هم فاعل باشد و هم منفعل، هم محرّك باشد و هم متحرك. از اين بيان نتيجه مى گيريم كه جهان سراپا انفعال و تغير، به محرك و اثربخشى نياز دارد، و يكى از اين دو لزوماً بايد محرك باشد نه متحرك، و ديگرى متحرك باشد نه محرك.[١]
***
نهادن تز وآنتى تز به جاى علت فاعلى شبيه به شوخى است.
مقصود از علت، بالأخص «علت فاعلى»، پديد آورنده حركتها وفعليتها وايجاد كننده صورتهاى جوهرى انسانى وحيوانى و نباتى و غيره است، چنين موجودى از آن نظر كه معطى و موجود بخشنده وپديد آورنده است، بايد قويتر از معلول باشد، ومثلث «هگل» ناتوانتر از آن است كه جايگزين چنين علتى گردد، زيرا:
اوّلاً: «آنتى تز» صد در صد جنبه عدمى دارد و نقشى جز «نفى تز» ندارد. آيا مى توان يك چنين امر عدمى را يكى از پايه هاى علت و اجزاى آن شمرد؟
[١] به اصطلاح فلسفى، حركت ازمقوله انفعال ومحرّك از مقوله فعل است، ومقوله٣ فعل و انفعال از اجناس عاليه اى هستند كه هرگز با هم گرد نمى آيند. براى آگاهى بيشتر از اين برهان، به اسفار، ج٣، ص ٣٨ـ ٤٠ ، مراجعه كنيد.