فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٨١ - چرا تضاد نمى تواند نقش آفرينشگرى داشته باشد؟
از صورت پيشين، عامل ديگرى لازم است كه ماده را به حركت و تحول وادار كند. از اين جهت، تضاد را نمى توان عامل اصلى حركت و علت اساسى آن دانست.[١]
ولى ماركس از تضاد موروث از هگل، نتيجه ديگرى گرفته و مى خواهد آن را خلاّق و آفريننده حركت در ماده بداند، و خود را از اعتقاد به فاعلى بالاتر كه نقش آفرينشگرى در طبيعت دارد برهاند. وى از اين طريق مى كوشد پايه هاى مكتب خويش را كه بر اساس اصالت ماده و خودگردانى طبيعت و بى نيازى آن از فاعل و علت برتر استوار است محكمتر سازد، و موضوع خالقيت خدا و مخلوقيت جهان را، افسانه اى بيش نداند.
از قديم الأيام، ماديها مسئله حركت ماده و آفرينشگرى محسوس در آن را از خواص ماده دانسته و مى گفتند: تمامى فعل و انفعالاتى كه در جهان ماده رخ مى دهد، اثر مستقيم خود طبيعت است.
پس از پيدايش نظريه «هگليسم» و تضاد درونى اشيا، منطق ماديها دگرگون شده و همه تحولات را به حساب «تضاد» گذاشته و بر پايه «تز» و «آنتيتز» استوار كردند كه زاينده «سنتز» است.
در حاليكه حل راز خلقت و تفسير آفرينش ازطريق «خصيصه ماده» يا «تضاد درونى» به، شوخى شبيه تر است تا جدّى، و هرگز نمى توان جهان دائماً متغير و دگرگون شونده وناپايدار را مستقل از عامل خارجى دانست.
تشريح اين مطلب كه جهان منفعل و متغير، به علتى بالاتر و برتر از طبيعت مادى نيازمند است، بر عهده بحثهاى فلسفى در باب علت و معلول
[١] مرحوم صدرالمتألهين، در اسفار، ج٥، ص ١٩٢ـ ١٩٤، اين بحث را بررسى كرده است.