فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٦١ - پايه نوآورى ماركس
كاملاً دور از واقعيت است، آنجا كه مى گويد:
نبايد تصور كرد كه ديالكتيك ماركس و انگلس عيناً همان ديالكتيك هگل است. در حقيقت، ماركس و انگلس فقط هسته معقول ديالكتيك را گرفته وپوسته ايده آليستى آن را دور انداخته اند وسپس ديالكتيك را بيشتر بسط وتوسعه داده اند و آن را به صورت علمى امروزى درآورده اند.[١]
به نظر ما، تنها كارى كه ماركس انجام داده اين است كه ديالكتيك را در حوزه تبيين تاريخ بشر نيز پياده كرده و تحولات جامعه را بر اساس سه پايه مزبور تفسير نموده است.
ژرژ پوليستر، ضمن بحثى تحت عنوان هگل و ماركس در تعريف از ديالكتيك ماركس سنگ تمام گذارده است. وى با اينكه مى گويد ما امروز در سايه هگل از حركت ديالكتيك جهان سخن مى گوييم، ولى مع الوصف«هگل» را به ايده آليستى متهم مى كند و سخن انگلس را كه ديالكتيك هگل روى سر ايستاده بود و ما آن را روى پا نگاه داشتيم تكرار مى كند.[٢]
پايه نوآورى ماركس
ميزان نوآورى ماركس بايد ارزيابى گردد. ماركسيستها تئوريهاى ماركس را آخرين انجيل بشر مى دانند، ولى حقيقت اين است كه در اصول فلسفى وطرز تفكر منطقى وى كوچكترين نوآورى مشاهده نمى شود.[٣]
[١] ماترياليسم ديالكتيك وماترياليسم تاريخى، استالين، ط ١٣٤٨، ص ٦. [٢] اصول مقدماتى فلسفه، ص ١٣٦ـ ١٣٧. [٣] در تجزيه و تحليل اصول سه گانه يا چهارگانه ماركس خواهيم گفت كه ماركس هرگز مبتكر اين اصول نيست، بلكه همه را از فلاسفه پيشين گرفته است.