فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٦٠ - فصل پانزدهم تفاوت ديالكتيك ماركس با هگل
ماركس در مقدمه كتاب «سرمايه» مى گويد: روش ديالكتيكى من، نه تنها از لحاظ مبنا و پايه با روش هگل اختلاف دارد، بلكه كاملاً عكس آن است. به عقيده هگل انديشه، خالق واقعيت است و واقعيت فقط نمود خارجى انديشه مى باشد، ولى به عقيده من، جهان انديشه، تعبير جهان مادى در ضمير انسان مى باشد.
از بيانات فوق استفاده مى شود كه، ديالكتسينها ميان ديالكتيك هگل و ديالكتيك ماركس دوتفاوت عمده قائلند:
١. هگل جهان ماده را پرتوى از مثال و ايده مطلق (خدا) مى داند، در حاليكه ماركس آن را اصيل پنداشته و مبدأ خلقت را افسانه اى بيش نمى داند.
٢. هگل انديشه را خالق واقعيتها مى داند، در حاليكه در فلسفه ماركس انديشه، عكس برگردان خارج وواكنش آن است.
ولى آيا اين تفاوتها مى تواند دو نوع ديالكتيك به وجود آورد، يا از دو سيستم فلسفى گزارش كند؟ به طور مسلم نه. زيرا چه به مثال مطلق وجهان ماوراى طبيعت معتقد باشيم و چه نباشيم، واقعيت عملكرد تضاد در طبيعت و انديشه يكسان است. همچنانكه اعتقاد به اصالت انديشه در تحقق و هستى، با اعتقاد به اينكه انديشه برگردانى ازخارج است، در جوهر ديالكتيك مؤثر نيست.
آرى فلسفه هگل با فلسفه ماركس متفاوت است، نه ديالكتيك آنها، ديالكتيك هگل و ماركس، چيزى جز حركت اشيا در ذهن وواقعيت بر پايه تز و آنتى تز و سنتز، نيست، و در اين امر، نظريه اصالت ماده يا تبعى بودن آن نسبت به مثال مطلق، و نيز اصالت انديشه يا برگردان بودن آن، چندان مؤثر نيست.
از اين بيان روشن مى گردد كه گفتار استالين درباره ديالكتيك ماركس،