در آمدی بر تفکرات فلسفی - حسینی بیان،سید مهدی - الصفحة ٢٤١ - عقِیده جان لاک درباره علم انسان
که معلومات فطرِی است، اما انسان از آنها آگاه نِیست و اِین سخنِی است بِیمعنا و تناقض دارد! چگونه قابل تصور است که چِیزهاِیِی در فطرت او باشد، اما انسان از آنها آگاه نباشد؟ و اِین سخنِی است بِیمعنا و تناقضِی است آشکار، زِیرا نهاِیتاً به اِینجا مِیرسد که در فطرت هست و نِیست.
اِینکه مِیگوِیند: «بعضِی از معانِی است که همه مردمان آنها را تصدِیق دارند و خود اِین دلِیل بر فطرِی بودن آنهاست» اشتباه است، چون مسلّم نِیست که آن معانِی را همه کس تصدِیق داشته باشند. به فرض اِینکه چنِین باشد، دلِیل بر فطرِی بودن آنها نمِیباشد. مِیتوان گفت که آن معانِی را همه از ِیکدِیگر کسب کرده و آموختهاند. اما اِینکه گمان کردهاند بعضِی از اصول اخلاقِی در نزد مردم فطرِی است، آن هم اشتباه است؛ چه آنکه بعضِی خواهشها و آرزوها را مِیتوان گفت که فطرِی است، مانند آرزوِی خوشِی و بِیزارِی از رنج. اما اِینها طباِیع است نه حقاِیق. اصول اخلاقِی حُسن و قبح نِیز در مردم بهطور ِیکسان عمومِیت ندارد و بسا امور در نزد قومِی زشت است و نزد قوم دِیگر زِیباست و بعضِی چِیزها در ِیک دِیانت ممنوع و حکماً حرام است و در دِیانت دِیگر جاِیز و مباح!
اِین تفاوتها به حدِّی است که مِیبِینِیم بعضِی اقوام وحشِی،