در آمدی بر تفکرات فلسفی - حسینی بیان،سید مهدی - الصفحة ١١٧ - برهان دوم دکارت بر وجود صانع
در اِینجا ِیک امر باقِی مِیماند و آن تصوّرِی است که از خداوند در ذهن دارم؛ ِیعنِی ذات نامتناهِی و جاوِید و مستقل و همهدان و همهتوان که خود من و هر چِیز دِیگرِی که موجود باشد، معلول و مخلوق اوست. حق اِین است که اِین تصوّر را نمِیتوانم از خود ناشِی بدانم، زِیرا من وجودِی محدود و متناهِی هستم. پس نمِیتوان ذات نامحدود و نامتناهِی را اِیجاد کنم، چون حقِیقت ذات نامتناهِی قوِیتر از حقِیقت ذات محدود است و ناچار باِید تصوّر ذات نامتناهِی در ذهن من از وجود نامتناهِی اِیجاد شده باشد و از آن نظر که ذات نامتناهِی؛ ِیعنِی کمال مطلق که ناشِی امر عدمِی نِیست، مخلوق ذهن نخواهد شد و اِین همان است که در صدر بحث از تصوّرات فطرِی از آن ِیاد نمودِیم.[١]
برهان دوم دکارت بر وجود صانع
اگر هستِی من مستقل بود ِیعنِی خود باعث وجود خود مِیبودم، همه کمالات را به خود مِیدادم[٢] (دِیگر احساسِی براِی متکامل شدن در وجود من نبود،) و هرگز خواهشِی در من نمِیبود و بالأخره خدا مِیبودم! اما مِیبِینم من که عوارض را نمِیتوانم به خود بدهم، چگونه هستِی را به خود بخشِیدهام؟ به علاوه اگر من تواناِیِی داشتم که به
[١] سِیر حکمت در اروپا، ج١، ص١٨٢.
[٢] قابل توجه اِینکه در اِین صورت اگر همه کمالات را خودم به خودم مِیدادم، تحصِیل حاصل بود و تحصِیل حاصل هم امرِی محال است.