در آمدی بر تفکرات فلسفی - حسینی بیان،سید مهدی - الصفحة ١٦٥ - سقراط
شِیوه را از استاد خود تِیماناوس اخذ کرده بود، زِیرا در آن وقتِی که هنوز کودک بود، به استاد خود گفت که چرا مرا رخصت نمِیدهِی که آنچه مِیشنوم را در جاِیِی بنوِیسم؟ استاد جواب داد: بسِیار است رغبت تو به جلود مِیّته و کم است مِیل تو به خاطرهاِی حِیّه، و اگر کسِی در راه تو را ملاقات نماِید و چِیزِی از مسائل علم «حکمت» از تو سؤال کند آِیا براِی تو خوشاِیند است که او را به رجوع به منزل و نظر در کتاب «مکتوب در مِیته» نمائِی؟ هرگاه بپذِیرِی که اِین عمل خوب نباشد، باِید حکمت را در خاطرت ضبط نماِیِی. سقراط پس از شنِیدن اِین وصِیّت، ملازم اِین طرِیقه گردِید.[١]
مرحوم دهخدا در ضمن شرح حال سقراط، مِینوِیسد: او پسر «سوفرونِیکس» حجّار بود و از زندگِی کودکِی و جوانِی او اطلاعِی در دست نِیست و او به وجود خداِی ِیگانه پِی برده بود و کوشش داشت که مردم را نِیز بدِین حقِیقت رهبرِی کند. او عقِیده داشت که انسان، جوِیاِی خوشِی و سعادت است و جز اِین تکلِیفِی ندارد؛ امّا خوشِی به استِیفاِی لذّات و شهوات بهدست نمِیآِید، بلکه بهوسِیله جلوگِیرِی از خواهشهاِی نفسانِی بهتر مِیسّر مِیگردد. او عقِیده داشت که سعادت افراد در ضمن سعادت جماعت است و بنابراِین
[١] محبوب القلوب، ج٢، ص٢١٢.