در آمدی بر تفکرات فلسفی - حسینی بیان،سید مهدی - الصفحة ١٩٠ - فلسفه توماس
سوِی خداوند، خود خداست که وجود خوِیش را به فضل و رحمت خود به مِیانجِیگرِی حضرت عِیسِی علِیه السلام بر خلق الله آشکار ساخته است.
حاصل فلسفه او اِین است که انسان چاره ندارد جز اِینکه به اِین حقِیقت اِیمان داشته باشد و عقل را دسترس به درِیافت آن نِیست و کارِی که از حکمت بر مِیآِید اِین است که شُبُهات و مشکلات را دفع نماِید. به عبارت دِیگر: باِید فلسفه خدمتگذار دِیانت باشد و چون ارسطو پِیشتاز سپاه حضرت عِیسِی علِیه السلام بود، حکمت صحِیح همان فلسفه ارسطوست و خادم حوزه مسِیحِیّت است.
عالم آفرِینش، بهترِین و کاملترِین عوالم ممکن است، زِیرا اگر کاملترِین عوالم نباشد مِیباِیست در حکمت کامله آفرِیدگار نقصِی داشته باشد که با وجود اِینکه آفرِیدن عالم کامل ممکن بود، عالم را ناقص بِیافرِیند و اِین «برخلاف مقتضِی است».
چِیزِی که در فلسفه توماس قابل توجه است اِین است که عالم، عالم اختِیار است و اراده انسان کاملاً آزاد است، اما خودسر نِیست که طالب هرج و مرج باشد، بلکه پاِیبند اصل نِیکوِیِی است. به عبارت دِیگر: اراده انسان بالضروره آزاد است، «و لو خلِّی و طبعه» ماِیل به نِیکِی است، اما شهوانِیّت او ماِیل به بدِی مِیباشد و گنهکارِی از اِین روِی مِیدهد. بنابراِین سرنوشت را نباِید منکر شد. اما آن بِیقاعده و بِیمأخذ و گترهاِی نِیست، زِیرا که مشِیّت خداوند