مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٢٠ - در روزی رساندن خدا من حیث لا یحتسب و داستان طلب١٧٢٨ پاکستانی
میدیدم، و با خود میگفتم: بگذار بمیرم! و چنان تسلیم برای مردن بودم که حدّ نداشت!
ناگهان خاطرهای در ذهنم خطور کرد، و آن این بود که: من اینک میمیرم و چون در خانه بسته است و کسی از مردن من اطّلاع ندارد، جنازه من در منزل متعفّن میگردد و بوی تعفّن آن مردم را ناراحت میکند، آنوقت از مردنم خبردار میشوند و برای کفن و دفنم میآیند، و اگر الآن در خانه را باز گذارم و بمیرم، دزد میآید و تمام اثاثیّه و اسباب منزل را میبرد، پس به هر طریق که ممکن است خود را به منزل رفیقم که رو به روی منزل ماست برسانم و در آستانۀ آن خانه جان دهم.
به هر جان کندنی بود خودم را به بیرون منزل کشیدم و در منزل رفیق را زدم، در را باز کرد، و من در اطاقِ اوّل بیهوش به روی زمین افتادم.
رفیق من نگران شد و صدا و غوغا کرد و عیال خودش را طلبید و گفت: ببین این مرد در اینجا جان داد!
زوجهاش دوید و به سوی من آمد و چون نظر به من کرد گفت: نمرده است، این مرد گرسنه است و از شدّت گرسنگی بدین حال در آمده است.
گفت: برو ای زن! چه میگوئی؟ این مرد، مرد ثروتمند و متمکّن است.
گفت: هرچه میخواهد باشد، این ضعف ناشی از گرسنگی است و اینک باید فکری برای غذای او کرد که از گلویش پائین برود.
فوراً رفت در مطبخ و حریرهای بسیار رقیق درست کرد و آورد، و شوهرش با قاشق دهان مرا باز نگه میداشت و زن از کنار قاشق او کمکم به حلق من میریخت، تا مدّتی گذشت تا توانستند آن حریره را به تدریج به من بخورانند.
چون من حریره را خوردم برخاستم و نشستم و از من جریان را پرسیدند، قدرت بر سخن نداشتم؛ بعداً داستان را برای شوهرش به همین کیفیّت نقل کردم.