مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٧٢ - داستان دختر افندی در کنار قبر مادر
در نجف اشرف در نزدیکی محل ما، مادر یکی از دخترهای افندی فوت کرد، (مقصود از افندیها سنّیهای عثمانی بودند که از طرف دولت عثمانی در عراق به مشاغل حکومتی اشتغال داشتند)؛ این دختر بسیار ناراحتی میکرد و با مشیّعین تا قبر مادر آمد و آنقدر ناله و ضجّه میکرد که همه را منقلب نموده بود، چون خواستند مادر را در قبر گذارند فریاد میزد که من از مادرم جدا نمیشوم. هرچه خواستند او را منع کنند مفید واقع نشد، دیدند که اگر بخواهند دختر را منع کنند بدون شکّ جان خواهد سپرد!
بالأخره بنا شد مادر را در قبر بخوابانند و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بمانَد، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند و فقط روی آن را از تختهای بپوشانند، و سوراخی هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست، از آن دریچه و سوراخ بیرون آید.
دختر در شب اوّل قبر پهلوی مادر خوابید؛ فردا آمدند و سرپوش را برداشتند که ببینند بسر دختر چه آمده است، دیدند موهای سرش تماماً سفید شده است! گفتند چرا اینطور شده است؟!
گفت: هنگام شب من که پهلوی مادرم خوابیدم دیدم دو نفر از ملائکه آمدند و در دو طرف ایستادند و یک نفر شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد او شدند و او جواب میداد.
سؤال از توحید نمودند جواب داد: خدای من واحد است، و سؤال از نبوّت کردند جواب داد و گفت: پیغمبر من محمّدبن عبدالله است، سؤال کردند امامت کیست؟ آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت:
لَستُ له بإمام! «من امام او نیستم!»
در این حال آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه میکشید! من از وحشت و دهشت به این حال که میبینید در آمدهام.