مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٧١ - با سوزاندن چوب صندل فضا عطرآگین گردید و به نوبت، کارگردانان وارد معرکه شدند
طویل آفریقا گوشهایمان به انواع و اقسام ریتمهای مختلف طبل آشنا شده بود امّا اینبار در این ریتم ولوله انگیز چیز دیگری نهفته بود؛ صدای ارتعاش طبل آنها به خلاف صدای طبل سیاهان دیگر که بیهدف و خشونتبار با دستهای خود مرتّب بر پوستۀ طبل میکوبند حالتی داشت که گویی با عمق روان انسان سخن میگفت و راز و نیاز میکرد! نشئۀ زائد الوصفی بود و در عین حال تکرار آیات الهی آنچنان حالتی بر ما مستولی ساخته بود که وضع عادی نیرومندترین قهرمانان خشن را نیز برهم میزد.
این حالت را تنها مردان بزرگی مانند مولوی درک کردهاند، او نیز در حالت سماع سر از پا نمیشناخت، شعر میخواند و شعر میسرود، شعری که به هذیانهای یک آدم تبدار شبیه بود، شعری که از قلب او سرچشمه میگرفت بر لبان او جوش میزد، و زندگی را در نظر پیروانش به صورتی در میآورد که هنوز هم نمیتوان آن را وصف کرد.
با سوزاندن چوب صندل فضا عطرآگین گردید و به نوبت، کارگردانان وارد معرکه شدند
این حالت جذبۀ صوفیانه، ما را در عالمی به پرواز در آورد که گفتنی نیست، بیان کردنی نیست، وصف پذیر نیست، تنها صاحبدلانند که این جذبه و شوق را درک میکنند و لذّت میبرند...
پس از یک ساعت که همه جا پر از شور و سرور بود دو پسربچّه همقدّ و قامت که جامۀ سپیدی به تن داشتند قدم به میدان نهادند، هر کدام از آنها دو دشنۀ تیز و وحشت انگیز در دست داشتند. آنها با هم به این طرف و آن طرف میرفتند و همه حرکت و سکناتشان با آهنگ هوشربا و پرشور طبل برابری میکرد؛ طرز حرکات دست طوری بود که حالت خوابزدگی و هیپنوتیزم به تماشاگر دست