مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢١٥ - مکاشفه آقای بیاتی رحمة الله علیه دربار١٧٢٨ استادی مرحوم حدّاد بعد از آقای قاضی
آهسته میآمدند، (روی این نیمکره أقلیّت روی زمین بودند که به صورت دستهها و گروهها، گروه گروه دور هم مجتمع بودند) بعضی مقداری راه آمده امّا پشیمان شده و متحیّر بودند، بعضی مانند اسب سوار و یا با سرعت بیشتر رو به بالا میرفتند؛ خلاصۀ امر اینکه: تمام این افرادِ واقع در منطقۀ نور نیز هرکدام شکل و شاکلۀ خاصّی داشتند.
هرچه به بالا میرفتیم افراد کمتر میشدند تا نزدیک قطب و محور چند نفری بیشتر به چشم نمیخوردند که میخواستند وارد ستون نور شوند.
امّا من خودم نفهمیدم به چه وسیله این راه را طیّ کردم، گویا روی هوا با سرعتی همینطور چرخ میخوردم و بالا میرفتم تا رسیدم به کنار محور، دیدم در آنجا دو نفر ایستادهاند: یکی حضرت آیةالله انصاری و دیگری را در آنوقت نشناختم و سپس مشهود شد که حضرت آقای حدّاد است! من همینکه بدان محل رسیدم فوراً آیةالله انصاری مرا گرفت و در داخل ستون نور پرتاب کرد.
عجیب عالَمی بود از عظمت و اُبّهت و سکون و اطمینان و حیات و قدرت و احاطه بر ماسوی! در آنجا ارواح چهارده معصوم بدون شکل و صورت و بدون تعیّن بودند! چنان مرا لذّت و بهجتی دست داد که تا حال که دهها سال از آن میگذرد مزۀ آن در زیر دندانهای من و در کام من باقی است.
من در آنجا غرق در تحیّر و بُهت بودم و مستغرق در لذّت ولایت که ناگهان مرحوم آقای انصاری (ره) به شانۀ من زدند و فرمودند: بس است تا اینجا که رفتی! برخیز برویم، ساعت قریب ظهر است!
و از مسائل لازم الذّکر: من خودم در شبستان را از پشت کولون کردم و آقای انصاری از در بسته وارد شدند. و دوّم اینکه: احدی از جای من خبر نداشت و به حسب موازین ظاهری، ورود من در شبستان متروک مسجد پیغمبر آن هم با آن کیفیّت محال مینمود، و غیر از اطّلاع غیبی مرحوم انصاری بر محل من محملی