مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٩٠ - داستان آقا شیخ اسماعیل جاپلقی و دور افتادن از قافله
تمام خستگی من در رفته است، ولی یک شب تمام، و مقداری از روز را خوابیدهام! خدایا چه کنم و چگونه به قافله برسم؟! و در این بیابان مالرو که جای پای مال بسیار است از کدام راه بروم که به قافله برسم؟! و بین من و قافله یک شب راه است، چگونه خود را برسانم؟!
در این حال دیدم ناگهان دو نفر مرد در نزد من آمدند و در تن یکی از آنها لباس نمدی بود که نیمهآستین داشت و به من گفتند: برخیز و از این راه برو و به قافله میرسی! و یکی از آن راهها را که جای پای مال بود نشان دادند؛ من برخاستم و به راه افتادم.
تقریباً پنج دقیقه که راه رفتم رسیدم به قهوهخانهای که در کنار استخری بزرگ واقع بود، من در آن قهوهخانه رفتم و یک استکان چای خوردم؛ صاحب قهوهخانه خواست استکان دیگر بیاورد قبول نکردم چون قیمت دو استکان مجموعاً سه شاهی میشد و من بیش از صد دینار که دو شاهی بود با خود همراه نداشتم، و بقیّه پولها نزد پدرم و در اسبابهای من با قافله رفته بود. قهوهچی پرسید: چرا یک چای دیگر نمیخوری؟ گفتم: چون صد دینار بیشتر ندارم. گفت قبول دارم و به همان دو شاهی یک استکان دیگر چای خوردم و بعد به راه افتادم.
و تقریباً پنج دقیقه راه آمدم رسیدم به کاروانسرائی و دیدم قافلۀ ما در اینجا پیاده شدهاند و مخصوصاً پدرم هنوز به داخل کاروانسرا نرفته و به پشت دیوار کاروانسرا نشسته و تکیه داده است، و پدرم گفت: ما الآن از راه رسیدهایم کجا بودی تو؟ من قضیّه را نقل کردم و گفتم که فقط ده دقیقه راه آمدهام تا رسیدم، گفت: عجبا ما از شب تا به صبح راه پیمودهایم، چگونه تو این مسافت دراز را در این مدّت کوتاه آمدهای؟! این مسلّماً در اثر تصرّف و راهنمائی آن دو مرد که از رجال الغیب بودهاند میباشد.[١]
[١]ـ همان مصدر، ص ٢١٦ الی ٢٢٠.