مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٨٩ - داستان آقا شیخ اسماعیل جاپلقی و دور افتادن از قافله
تا طهران با الاغ و کجاوه ده روز طول میکشید و از طهران تا مشهد مقدّس یک ماه میکشید.
معمولاً قافله که از طهران حرکت میکرد یکسره میرفت تا شاهرود که وسط راه است و در آنجا دو روز برای حمام و رختشوئی و استراحت توقّف مینمود؛ چون در طول پانزده روز از طهران به شاهرود مردم بسیار خسته و چرک و کثیف میشدند و برای استحمام و شستن لباسها یک روز و برای استراحت روز دوّم را قرار میدادند.
روز اوّل که قافله وارد شاهرود شد و بنا بود همه به استحمام و تطهیر و تنظیف البسه مشغول شوند، من فقط مشغول شستن لباسهای پدرم شدم و او را به حمّام بردم و به طور کامل نظیف نمودم به طوریکه روز سپری شد و قادر بر شستن لباسهای خودم و استحمام خودم نبودم؛ و فردا که بنا بود همه بخوابند و استراحت کنند تا در اوّل شب قافله حرکت کند، همه خوابیدند و از آن جمله پدرم نیز استراحت نمود، من به شستن لباسهای خودم مشغول شدم همه را تنظیف و تغسیل نمودم و از خود استحمام نمودم، تا روز بسر آمد و ابداً استراحتی نکردم و آنقدر خسته و فرسوده بودم که حدّ نداشت!
شب مردم نماز مغرب را خوانده و سوار شدند و به راه افتادند قدری که راه رفتیم من دیدم بههیچوجه طاقت سواری و برقراری روی مرکب را ندارم و آنقدر خواب و خستگی بر من غالب است که هم اکنون است که از روی مرکب به زمین بیفتم! با خود گفتم از الاغ پیاده میشوم و کنار جادّه یک ساعت میخوابم و سپس بیدار میشوم و با سرعت خود را به قافله میرسانم؛ چون شخص پیاده معمولاً سرعتش از قافله و مال بیشتر است، پیاده شدم و در بیابان کنار همان راه خوابیدم.
یکمرتبه بیدار شدم دیدم آفتاب از آسمان بالا آمده و غرق در عرق شدهام و