مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٦٧ - داستانی از شخصی دهاتی در محضر مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم قمّی
شیخ ابوالقاسم قمّی میگفت، و آن مرحوم بسیار میخندید و از این داستان به سرور میآمد، با آنکه آن مرحوم اهل خنده نبود ولی هر وقت این شخص دهاتی را میدید میفرمود: قضیّه را بیان کن!
قضیّه از این قرار است که: یک شخص دهاتی اُلاغی داشت که با آن رفع حوائج خود را مینمود و اجناس ده را بر آن الاغ حمل میکرد، همچون کره و ماست و روغن و به شهر میآمد و میفروخت، و به جای آنها مایحتاج خود را در ده از قند و شکر و غیره بار میکرد و به ده میبرد.
مدّتها بدین عمل اشتغال داشت و از این باب إعاشه میکرد و راهی غیر از این برای ارتزاق نداشت؛ و سرمایۀ او هم فقط همین مقدار مختصری بود که به صورت جنس در روی الاغ بار میکرد.
یک روز که اجناسی را از شهرِ قم به ده برده بود؛ با پول آنها یک مشک روغن خریده و به شهر حرکت کرد. نزدیک غروب شد و یادش آمد که نماز نخوانده است، فوراً الاغ را نگه داشت و مشک روغن را بر زمین گذاشت و مشغول خواندن نماز شد.
در این حال شیطان به او وسوسه کرد که الاغ را نبستی! و اگر الاغ الآن بر زمین بخوابد و روی مشک غلْط زند، مشک پاره شده و روغن را روی زمین میریزد، و الاغ هم در وقت خستگی درآوردن دوست دارد در روی زمین بغلطد، به خصوص در جای نرم چون سبزه و چمن و زمین شن و رَمْل و از همۀ آنها نرمتر مشک روغن است.
خلاصه تمام این افکار و خواطر از ذهن او عبور میکرد تا نمازش را سلام داد و تمام کرد. در این حال دید الاغش مشک را پاره نکرده است ولی خود را به روی زمین انداخته و مشغول غلطیدن است؛ در همین حال یک غلط زد و خود را به روی مشک انداخت، مشک پاره شد و روغنها همه ریخت.