مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٥٦ - حکایت مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری و جوان کفّاش که از اولیاء خدا بود
گفتم: وظیفه من است که از شما تفقّد کنم و از احوالات شما جویا شوم. گفت: این در حال غیبت است نه پس از حضور.
گفتم: در حال حضور نیز شرعاً بر من لازم است از شما جویا شوم. گفت: ای آقای آقا شیخ چنین نیست.
گفتم: اشتباه میکنید، خندید و گفت: آقا شما اشتباه میکنید.
گفتم: شما به جرم اشتباهتان باید یک سور بدهید! گفت: آقا شما چون اشتباه میکنید باید سور بدهید.
گفتم: من حاضرم سور بدهم و فلان روز جمعه شما به منزل ما تشریف بیاورید! گفت: به شرط آنکه هیچگونه تکلّفی بر خود ندهید! گفتم: بدون هیچ تکلّفی.
من خداحافظی کردم و رفتم تا همان روزی که بنا بود برای صرف نهار به منزل بیاید. من قریب به ظهر به منزل آمدم و ناگهان به خاطرم افتاد که من امروز میهمان دارم و هیچ تهیّه نکردهام و به کلّی فراموش کردهام، اقلاًّ مقداری گوشت هم نگرفتهام که یک ظرف آبگوشتی تهیّه کنند، و اتفاقاً جز چند فِلس هیچ پول دیگری نداشتم.
به خاطرم افتاد که در بالای رَفْ[١] بیست و پنج قران پول در دستمالی پیچیده است و او امانتی بود که باید به یکی از طلاّب نجف برسانم، با خود گفتم این وجه را امروز صرف کباب بنمایم و تا یک هفته دیگر که تهیّه میشود به آن طلبه میرسانم و او هم یقین داشتم که راضی است؛ آن چند فلس را نان و ماست و سبزی خریدم، و با آن پول به کباب فروش سفارش کردم: فوراً دو ظرف کباب بسیار خوب تهیّه و به منزل بفرستید!
نزدیک ظهر کفّاش به منزل آمد. صحبت کردیم و سفره گستردم و سبزی و ماست را در آن گذاردم که ناگهان در زدند و دو ظرف کباب را کباب فروش آورد،
[١]ـ طاقچه