مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٤٥ - حکایت به حجّ رفتن آقا سیّد عزیز الله جدّ مرحوم آقا بزرگ طهرانی
ناگاه مردی با من گفت: من به مسجد کوفه میروم؛ من نیز با او مصاحبت کردم و در راه سخنان بسیاری به میان رفت، (آقای شیخ آقا بزرگ فرمودند آن سخنان را مرحوم عمو برای من بیان کردند ولی من فعلاً فراموش کردهام). مقدار مختصری که حرکت کردیم به مسجد کوفه رسیدیم و بنده بدون هیچ توجّه وارد مسجد شدم و آن شخص را دیگر نیافتم؛ ناگاه متنبّه شدم که آن مرد مسلماً یکی از اولیاءالله بوده که این مقدار مسافت طویل را در این مدت بسیار کوتاه ما را آورده است!
[حکایت به حجّ رفتن آقا سیّد عزیز الله جدّ مرحوم آقا بزرگ طهرانی]
حضرت آقای آقا شیخ بزرگ طهرانی ـ دامت برکاته ـ نقل فرمودند از جدّ خودشان مرحوم آقا سیّد عزیز الله (معروف به دعانویس که در طهران، پامنار، کوچه امین الدّوله منزل داشتند، والد مرحوم آقا سیّد حسن فوق الذّکر) که ایشان نقل کردند که:
من در نجف اشرف برای تحصیل آمده بودم و چند سالی هم توقّف داشتم؛ برای عید فطر با بعضی از طلاّب برای زیارت کربلا پیاده حرکت کردیم و شب عید را زیارت کردیم، رفقا بعداً خواستند به نجف اشرف مراجعت کنند به من گفتند: بیا برویم! من گفتم: میخواهم امسال به مکّه مشرَّف گردم؛ هرچه گفتند وسیلهای نداری چگونه میروی؟ گفتم: پیاده میخواهم مشرّف شوم! بالأخره آنها از مراجعت من مأیوس شدند و برگشتند و من با آنکه هیچ قِسم وسیلۀ ظاهری در بین نداشتم برای حجّ عازم شدم و در حرم مطهّر حضرت اباعبدالله علیهالسّلام متوسّل میشدم.
روزی در حال توسّل مردی عرب دست به شانۀ من گذاشت و فرمود: شما خیال حجّ دارید؟ عرض کردم: بلی! گفت: من نیز خیال حجّ دارم، با هم برویم؟ عرض کردم: بسیار خوب!