مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٢٢ - حکایتی راجع به اتّحاد و اتّفاق اصحاب أمیرالمؤمنین علیه السّلام با هم
[حکایتی راجع به اتّحاد و اتّفاق اصحاب أمیرالمؤمنین علیهالسّلام با هم]
حضرت محترم آقای صدر عراقی واعظ، در شب یازدهم شعبان هزار و سیصد و هفتاد و یک هجری، در مدرسه وسطی مرحوم آخوند، در ضمن سخنان خود راجع به اتّحاد و اتّفاق، این حکایت را نقل فرمودند، و چون بنده آن را در جائی ندیده بودم و موفّق به سؤال از ذکر سند هم نشدم لذا برای عدم نسیان در اینجا نوشتم:
«در زمان أمیرالمؤمنین [علیهالسّلام] که جنگ بین آن حضرت و معاویه بالا گرفته بود اتفاقاً یکی از لشگریان حضرت که مردی عادی و عامی بود، (ظاهراً) اسیر معاویه شد یا آنکه به مناسبتی در مجلس معاویه حاضر شد.
معاویه پرسید: تو کیستی؟ گفت: من برادر أمیرالمؤمنینم.
بسیار تعجّب نموده و به حالت استهزاء گفت: تو برادر أمیرالمؤمنین [علیهالسّلام] هستی؟! در پاسخ گفت: بلی.
معاویه گفت: پس تو که دارای چنین مقامی، دو روز با ما متارکۀ جنگ بده! گفت: حاضرم.
معاویه گفت: صورت معاهدۀ متارکه را بنویس! گفت: خط ندارم.
معاویه استهزاءً به عمروعاص گفت: صورت متارکه را بنویس! عمرو عاص نوشت، به آن مرد گفت: امضاء کن! گفت: خط ندارم.
گفت: پس چه میکنی؟ گفت: جای انگشت خود را در زیر نامه میزنم. انگشت خود را در زیر نامه قرار داده و جای او را گذاشت و از پیش معاویه رفت.
معاویه منتظر بود که جنگ آغاز گردد، دید خبری نیست، یکباره متارکۀ صِرف شده است! پیام داد برای أمیرالمؤمنین [علیه السّلام]، حضرت فرمودند که: چون یک مرد از لشگریان ما جای انگشت خود را در زیر ورقۀ معاهده قرار داد، تا دو روز جنگ متارکه است!»