اعلام اصفهان - مهدوی، مصلح الدین - الصفحة ١٦ - سوگنامه
***
گذشته است اگر روزگار جوانی نه رفته است از دل تو را شادمانی
هنر کسب کردن به ایام خردی به از آنکه در پیری و ناتوانی
غمی نیست دنیای ما گر ندارد به جز حسرت و درد و نامهربانی
امید است از حق که تا روز محشر تو ای مرد دانا سلامت بمانی
نوشتی به وصف هنرهای این شهر سخن های شیرین به شیرین زبانی
کتاب فراوان نوشتی و دانیم تو از زمره تا ابد زندگانی
فضا را تو کردی پر از عطر دانش سخن را تو گیسوی عنبرفشانی
چو خواهد تو را وصف گوید زبانم ندارد به جز قدرت ناتوانی
سه چیز است سرمایه رستگاری جوانمردی و همت و مهربانی
تو را هست این هر سه ای مصلح الدّین تویی بهر ما مصلح الدّین ثانی
چگونه توانم ستودن تو را من که هرگونه گویم نکوتر از آنی
چه نیکو نوشتی رجال سپاهان کند فخر بر خامه ات اصفهانی
هر آنکس که خواند بیان المفاخر شود آگه از رمز و راز معانی
عیان کرده ای رازی از تخت فولاد به دل دارد این خاک رمز نهانی
ستودی تو علامه مجلسی رحمه الله را بمدحش نمودی تو گوهرفشانی
نگهدار هستی تو از علم و دانش ز اهل ادب کرده ای دیده بانی
امید است از لطف بی حد یزدان برتایید حق شاد و خرم بمانی
دو صد سال دیگر به شهر سپاهان کنی با ادیبان آن هم زبانی
الا ای ادیب اریب محقّق که فانوس روشنگر کاروانی
مرا مایه زین بیش نبود چه گویم در این مجمع علم و فضل و معانی
چه بهتر که پایان برم چامه را «نصر» بگویم تویی مصلح الدّین ثانی
سلامت در این دهر ای دانشی مرد بمانی بمانی بمانی بمانی