اعلام اصفهان - مهدوی، مصلح الدین - الصفحة ٢٥٢ - کمال الدّین زیاد اصفهانی
دریغ و درد که دوران چه بر سرش آورد کسی که جان و دلش بود از صفا انبوه
دچار کیف رُبا گشت و سارق شهری هزار مرتبه بدتر ز رهزن کوه
ز حمله با موتور و ضربه و شکست عِظام شد از جهان ز پس هفته ای قرین ستوه
به دست سارق جانی اجل سپرد او را که تا کند دل «برنا» غمین و پراندوه
نوشت از پی تاریخ رحلتش: «گردید شهید زجر و جفا زین العابدین شکوه»
١٤٢٣=٢٣٨+١١٨٥
این شعر از اوست:
تا به راه عشق جانان، ترک جان و سر گرفتم محو در او لذّتی بیرون ز حدّ و مَر گرفتم
زنده می ماندم که سازم زنده جاوید حق را ور نه جان را در رهش از هرچه کم، کمتر گرفتم
بوالعجب کاری به گیتی کردم و از کَرّ و فَرَّش پرچم آزادگی بر دوش تا محشر گرفتم
لکّه ننگ و سیاهی شُستم و نسل بشر را از تباهی وا رهاندم، زندگی از سر گرفتم
راه جمعی رهزن دنیا و دین و عقل و ایمان با تنی معدود از مردان جنگاور گرفتم
در جهاد اکبر آوردم جوان و پیر و هر کودک ترک ظاهر از برادر و اصغر و اکبر گرفتم