اعلام اصفهان - مهدوی، مصلح الدین - الصفحة ١٥ - سوگنامه
ای دریغا که رفته او از دست شاخه سرو آرزو بشکست
در فراقش اگر دلم خون است شرح دردم ز گفته بیرون است
شادی ای دل دگر حرامت باد ز هر اندوه و غم به کامت باد
تا که شد بلبل سخن خاموش دل فکنده ردای غم بر دوش
خواست تا با زبان الکن خویش سال فوتش بگوید این درویش
خسته بودم ز گردش فلکی هاتفی داد این ندا که یکی
رفت از این جمع و گفت با شیون «خون شد از مرگ مهدوی دل من»
قمری ١٤١٦=١-١٤١٧
عبدالعلی غفوری
***
مصلح الدّین مهدوی طی کرد عمر خود را به کسب علم و کمال
در ادب بود کم نظیر و عدیل در هنر بود بی بدیل و مثال
عاشق بی قرار علم و ادب بی توجه به جمع مال و منال
سینه اش از غرور و کینه تهی از خضوع و خلوص مالامال
بعد یک عمر دوری از محبوب یافت رخصت به بارگاه جلال
کای ز ما دور سالیانی چند شب هجران نهاد رو به زوال
شام ظلمانی فراق گذشت رخ نمود آفتاب صبح وصال
تشنه ای چشمه سار می جویی کوثر اینک ترا او آب زلال
مرغ روحش گشود بال و پرید از زمین رو به کعبه آمال
ماه خرداد او ز خلق برید شد به دیدار خالق متعال
توشه راه آخرت بربست ذکر خیری نهاد در دنبال
عندلیب این ادیب جاوید است در دل اهل فضل در هر حال
محمود عندلیب