ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٠٦ - غايت و هدف از درخت ميوهء آن است
پيامبر ترا مأمور نماز ساخت . پس تو شايسته ترين مردم به امر خلافت هستى . . . « گفتگو در ميان مهاجرين و انصار زياد شد و بالاخره » ابو بكر برخاست و گفت : عمر و ابو عبيده بهر يك از آن دو مى توانيد بيعت كنيد . آن دو گفتند : سوگند بخدا ، ما اين امر را نمى پذيريم و تو بهترين مهاجرين هستى و يكى از دو نفر در غار و خليفهء رسول اللَّه ( ص ) بر نماز هستى و نماز بهترين دين است ، دستت را باز كن تا ترا بيعت كنيم . وقتى كه ابو بكر دستش را براى بيعت باز كرد ، بشير بن سعد خزرجى كه [ از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت مى ورزيد ] از عمر و ابو عبيده جلوتر افتاد و به ابو بكر بيعت كرد .
حباب بن منذر فرياد زد : سوگند بخدا ، ترا باين بيعت مجبور نكرد مگر حسادت به پسر عمويت ( سعد بن عباده ) بهمين ترتيب اسيد بن حضير هم كه رئيس قبيلهء اوس بود از روى حسادت به سعد بن عباده به ابو بكر بيعت كرد . با بيعت اسيد به ابو بكر ، همهء قبيلهء اوس با وى بيعت كردند . سعد بن عباده را كه مريض بود برداشتند و به خانه اش بردند و همان روز و بعد از آن از بيعت به ابو بكر امتناع ورزيد ، عمر خواست سعد بن عباده را مجبور كند كه به ابو بكر بيعت كند ، به او گفته شد كه باين كار اقدام مكن ، زيرا او بيعت به ابو بكر نمى كند اگر چه كشته شود و با كشته شدن او دودمانش كشته خواهند شد و به دنبال از بين رفتن دودمان سعد قبيلهء خزرج كشته خواهد گشت و اگر قبيلهء خزرج بخواهد بجنگد ، قبيلهء اوس دوشادوش آنان خواهند جنگيد و فسادى براه خواهد افتاد ، لذا سعد را رها كردند ، سعد در نماز با آنان شركت نمى كرد و در جمعيتشان شركت نمى كرد و مطابق داورى آنان عمل نمى كرد و اگر سعد كمك پيدا ميكرد ، با آنان مى جنگيد ، روزگار سعد بدين منوال مى گذشت تا ابو بكر از دنيا رفت . روزى سعد عمر را در دوران خلافتش كه سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود ، ملاقات كرد ، عمر به سعد گفت : هيهات يا سعد ( اى سعد ، تو دور از واقع مى انديشى ) سعد عين همين جمله را به عمر برگرداند و سپس گفت : تو رفيق