ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٩ - از همهء در و ديوار جهانى كه در آن زندگى مى كنيم ، فرياد هشدار شنيده مى شود
هشدار ، كه لحظه اى كه وجود ما از آن عبور كرده يا بر وجود ما گذشته است ، احتمال بازگشت ندارد . آرزوى برگردانيدن لحظات سپرى شدهء عمر ، چنانست كه آرزوى برگردانيدن عقربك بزرگ كيهانى را در سر بپرورانيم .
هشدار ، كه ساليان عمر ما با گذشت بى سر و صداى خود ، قدرت و زيبائى و لذايذ را تدريجا از دست ما مى ربايد و ما را روانهء حاشيهء طبيعت مى سازد ، تا آن گاه كه آشنائى ما با طبيعت به بيگانگى از آن مبدل گردد و احساس غربت ، اين آشيانهء زيبا را براى ما نا مأنوس بنمايد . حركت از متن طبيعت به كنارههاى آن ، همراه با آگاهى به گسيخته شدن و دورى از متن طبيعت انجام نمى شود ، بلكه انسان بطور تدريجى و نا محسوس ارتباطات خوشايند و مثبت خود را با متن طبيعت از دست مى دهد ، اين گسيخته شدن و حركت به كنارههاى طبيعت بآن معنى نيست كه طبيعت بطور عينى متنى دارد و كناره يا حاشيه اى ، بلكه مقصود دگرگونى تدريجى موجوديت آدمى است كه كم كم و بطور نامحسوس قدرتها و زيباييها و لذايذ متنوعى را كه در زندگانى در حال ارتباط با طبيعت داشت ، از دست مى دهد . مثلا در فصل بهار كه سر تا سر وجودش را نعشه و احساس لذت و سبكى فرا مى گرفت ، براى او با فصل خزان كه گلها ريخته و برگهاى پر طراوت درختان سرسبزى خود را از دست داده و چمنها به بيابان خشك تبديل مى گردد ، تفاوتى ندارد .
لذت خوراكىها و عمل جنسى و هيجانهاى عاطفى كه با ديدن عوامل تحريك عواطف مانند فرزندان مى جوشيد ، همه و همه به خاموشى و نابودى مى گرايد .
مولوى در توصيف اين خزيدن به كنارهء طبيعت را چنين توصيف ميكند :
< شعر > پيش از آن كايام پيرى در رسد گردنت بندد به حبل من مسد خاك شوره گردد و ريزان و سست هرگز از شوره نبات خوش نرست آب زور و آب شهوت منقطع او ز خويش و ديگران نا منتفع < / شعر >