تنسوخ نامه ايلخاني - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥٣ - فصل در معرفت سندروس«و خواص او»
آتشى خوانند. و نوعى ديگر را[١] شمعى گويند، زردى[٢] تيره باشد.
در[٣] زمين هندوستان [آنرا] نيكو پسندند[٤].
و كهربا چون بر دست[٥] بمالند تا گرم شود، گياه و كاهريزه خشك را بربايد[٦].
فصل در معرفت سندروس «و خواصّ او.»[٧]
و آن چون صمغى است زرد و صافى و شفّاف[٨]. و آن دو نوع باشد:
يكى بهتر، و نشان او آنست كه بآتش نرم شود، و رقيق گردد[٩].
و همچون علكى شود[١٠]. و ديگر [ى بترّ، و] نشان او آن بود كه از آتش بهم آيد[١١].
خاصّيّت او بخاصّيّت كهربا[١٢] نزديكست،
و صمغ عربى بار درخت است. در[١٣] داروها بكار دارند، و هيچ دارو خون را كه از گلو برآيد، يا بطريق اسهال برود[١٤]، چنان نافع نباشد كه صمغ عربى[١٥]. و خون بينى و جراحت[١٦] هم بازدارد. و قى
[١]ب، م: ديگر هست
[٢]م، ب: و زردى
[٣]ب: و آنرا در
[٤]ب، م: پسند كنند
[٥]ب، م: آنچه زرد و شفاف بود چون بر دست
[٦]ب، م: برگيرد
[٧]در ع: تنهاست
[٨]ع: زرد شفاف صافى
[٩]ع: گداخته و رقيق شود
[١٠]ع: علك گردد- م: و چون علكى شود
[١١]ع: آتش را بميراند- م: باهم آيد
[١٢]ب، م: بكهربا
[١٣]ب: و صمغ عربى هم درختى است- ج، ن، م: و صمغ عربى در درخت است و در
[١٤]ب، ج، ن، م: و باسهال بيرون آيد
[١٥]ج، ن: چنان بازندارد كه او- م، ب:
بازندارد
[١٦]ع: و حاجت؟